کــ ـیـ ـنـ ـگــــــ
تن های هرزه را.. سنگسار میکنند..!!! غافل از آنکه.. شهر پراز فاحشه های مغزی است!!!! وکسی نمی داند.. که مغزهای هرزه ویرانگرترند.. ... تا تن های هرزه!!!!!
کــ ـیـ ـنـ ـگــــــ
ما فکـر میکنیـم بدتـرین درد ؛ از دسـت دادن ِ کسـیه که دوستـش داریم ! امـا …. حقیقـت اینه که : از دست دادن ِ خــودمـون ، و از یــاد بردن ِ اینکه کـی هستیـم ! و چقدر ارزش داریم …. گـاهی وقتــها خیلــی دردنــاک تـره … !!
کــ ـیـ ـنـ ـگــــــ
نگـــــــران نباش، حــــال مـــن خـــــــوب اســت بــزرگ شـــده ام … دیگر آنقـــدر کــوچک نیستـم که در دلــــتنگی هـــایم گم شــــوم آمـوختــه ام، که این فـــاصــله ی کوتـــاه، بین لبخند و اشک نامش ” زندگیست ” آمــوختــه ام که دیگــر دلم برای ” نبــودنـت ” تنگ نشــــود… راســــــتی، بهتــــــــــر از قبل دروغ می گویــــم… ” حــــال مـــن خـــــــوب اســت ” … خــــــوبِ خــــوب…
کــ ـیـ ـنـ ـگــــــ
روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد . بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم . زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟ تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید !
کــ ـیـ ـنـ ـگــــــ
ღ♥ღ اگه خدا تو رو لبه ی پرتگاه برد بهش اعتماد كن ؛ یا تو رو از پشت می گیره ، یا بهت قدرت پرواز می ده ღ♥ღ
کــ ـیـ ـنـ ـگــــــ
من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نیست که چه کار می کنید، که هستید و کجا زندگی می کنید؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هیچ مرز و مانعی بین آنها وجود نخواهد داشت.(جولیا رابرتز)