کــ ـیـ ـنـ ـگــــــ
روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد . بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم . زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟ تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید !
کــ ـیـ ـنـ ـگــــــ
ღ♥ღ اگه خدا تو رو لبه ی پرتگاه برد بهش اعتماد كن ؛ یا تو رو از پشت می گیره ، یا بهت قدرت پرواز می ده ღ♥ღ
کــ ـیـ ـنـ ـگــــــ
من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نیست که چه کار می کنید، که هستید و کجا زندگی می کنید؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هیچ مرز و مانعی بین آنها وجود نخواهد داشت.(جولیا رابرتز)
کــ ـیـ ـنـ ـگــــــ
همیشه گفتن: پیشگیری بهتر از درمان است....
کــ ـیـ ـنـ ـگــــــ
روباهه اومد پای درخت گفت : سلام زاغی ... زاغی با دستش پنیرو چسبید و گفت : من عمرا به تو پنیر نمیدم !! روباه گفت : یه عمره همتون اسیر شورای تالیف کتب درسی هستین ، وگرنه تا حالا کدوم احمقی دیده روباه پنیر بخوره !؟؟؟