کــ ـیـ ـنـ ـگــــــ
بعد سه ماه که از دانشگاه برگشتم ، بابام اومد دنبالم با پیرهنِ مشکی! ترسون لرزون رفتم جلو گفتم : سلام ! چی شده بابا ؟ گفت : هیچی ...! گفتم : ترو خدا ...جانِ من راستشو بگو ! گفت : مامانت ... بعدش یه مکثِ طولانی کرد! همونجا زانو زدم ، یهو زد زیرِ خنده گفت : اَه پاشو بابا توام شورشو درآوردی ! مامانت همه ی لباسارو شسته بود؛فقط همینو داشتم بپوشم! ؛


مشخصات


2 


