کــ ـیـ ـنـ ـگــــــ
ﺩﺭ ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ ﺳﺮﺩ ﮐﻼﻍ ﻏﺬﺍ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﺟﻮﺟﻪ ﻫﺎﺷﻮ ﺳﯿﺮ ﮐﻨﻪ ، ﮔﻮﺷﺖ ﺑﺪﻥ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﻣﯿﮑﻨﺪ
کــ ـیـ ـنـ ـگــــــ
ديشـــب خـــــــدا آروم صـــدام كـــرد و گفــــت :خــــــــــوابي ؟ عشــــقت داره قــــربون يــــكي ديــــگه ميــره...! ... داره باهاش ..... ... اونـــوقت تــــو راحت خوابيـــــــــــدي ؟؟؟!!! لبخنــــدي زدم و گفتــــم :خــــــــــــدا جونم" اين همون مخــــلوقي هست كه وقتـــــي آفريديـــش به خودت آفـــــرين گفتي . .
کــ ـیـ ـنـ ـگــــــ
خدا گفت: چیزی بگو ! گنجشک گفت: خسته ام. خدا گفت: از چه ؟ گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی. خدا گفت: مگر مرا نداری ؟ گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند . خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟ گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود. خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده. چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟ گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود . خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا ! گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود . گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود
کــ ـیـ ـنـ ـگــــــ
مُهمتَرین حَرفـــ هایِ زندگی مان را نَگفتیــم...! تایپ کردیـم...!