کــ ـیـ ـنـ ـگــــــ
عـآشق هَم شدے مثل زُلیخا سِمج باش آنقدر رسوا بـآزے در بیاوَر تـآ " خــُدا " خودَش پـآ در میانی کـُند دِلتنگـم... مِـثل مـادربُزرگِ بیـسوادے ڪه هَـواے بَـچـه اش را ڪَرده ولـی بَـلـد نیـسـت شُـمـاره اش را بِـگـیرد...
کــ ـیـ ـنـ ـگــــــ
دوره ای شده که حاضرم جای پت باشم ولی یه دوست واقعی مثل مت داشته باشم...!!!
کــ ـیـ ـنـ ـگــــــ
وقتی مریض میشدی و پزشک ازت میپرسید : بیماریت چیه ؟؟؟ منتظر مادرت میشی ... و همیشه جواب دادن رو به اون میسپاری ... چرا که میدونی مادرت همون احساسی رو داره که تو داری ... حتی از خودت بیشتر دردت رو احساس می کنه !!!
کــ ـیـ ـنـ ـگــــــ
کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی... در حال عبور او را دید، او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم. کودک گفت: می دانستم با او نسبتی داری!!!
کــ ـیـ ـنـ ـگــــــ
ست بالای دست فراونه ... خاص باشی خاص ترازتو هست ... شیک باشی شیک ترازتو هست ... خوشگل باشی خوشگل ترازتو هست ... معروف باشی معروف تر از تو هست ... پس بیشتر رو مرام و معرفت و مشتی بودنت کار کن که این روزا کمتر کسی مرام و معرفت داره و مشتیِ
کــ ـیـ ـنـ ـگــــــ
شیـطان اندازه یک حبّـــه قند اســــت . . . گاهی می افتـــد تـــوی فنجـــانِ دلِ مــــا . . . حل مــی شود آرام آرام . . . بی آنکـه اصلا ً ما بفهمیـم . . . و روحمـان سـر می کشد آن را . . . آن چای شیــریـن را . . . شیـطان زهـرآگیــن ِدیــریــــن را . . . آن وقـت او، خـون مـــی شـــود در خـــانه تن . . . مـی چرخـد و مـــی گـردد و مـی مـانـد آنجـا . . . او می شــــود مـن .