کــ ـیـ ـنـ ـگــــــ
قطاري سمت خدا ميرفت ... همه مردم سوار شدند ... وقتي به بهشت رسيد ... همه پياده شدند ... يادشان رفت ... مقصد خدا بود نه بهشت ...!!!
کــ ـیـ ـنـ ـگــــــ
روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا میزند، او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد،اما عقرب انگشت او را نیش زد.مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد، ...اما عقرب بار دیگر او را نیش زد. رهگذری او را دید و پرسید: برای چه عقربی را که نیش میزند نجات میدهی؟ مرد پاسخ داد: این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم. .......................تقدیم به کسانی که نیش عقربها از دوستان خود خوردند و حرف نزدند و دوباره عشق ورزیدن ♥ ♥
کــ ـیـ ـنـ ـگــــــ
چه زخم هایی بردلم خورد؛ تا یــــاد گرفـــتم… که هیــچ نـــــوازشی، بـــــــــی درد نیست . . . .
کــ ـیـ ـنـ ـگــــــ
سر جلسه امتحان نشستی هرچی تو کلته رو برگه خالی می کنی آخرش نصف صفحه هم پر نمی شه بعد یه نفر بلند می شه می گه آقا یه برگه دیگه بدین جا ندارم!! اون لحظه می خوای صندلی رو از پهنا بکنی تو حلقش