leila
من تشنه ام آتشم... آن اقيانوس را در جانم سراريز كن! آن آتشفشان ديوانه را زنجير از دهانش برگير و همه را يك جا بر سرم بريز! بگذار بسوزم! بگذار در آن آتش هاي سيال بگدازم! مترس...! آن همه را اين همه در سينه ات پنهان مكن! به جان من بريز! اين همه در انديشه ي سلامت و راحت من مباش! مي خوام در آن چه تو مي گدازي، بگدازم. بگو،بريز،دهانت را بگشاي اي قله ي سنگي آتشفشان! خاموشي تو مرا در كنارت بيشتر مي گدازد... من ديگر تحمل ندارم آن زندان بزرگ را بشكن...


مشخصات




2

