leila
در جايي خواندم كه مردي براي ديگري شكايت مي كرد، "من مردي بيچاره و فقيرم، هيچ چيز ندارم." پس مرد دومي گفت، "اگر فقير هستي، مي تواني يك كار بكني: من چشم راست تو را مي خواهم. پنج هزار روپيه برايش مي دهم. بيا اين پنج هزار روپيه را بگير و چشم راستت را به من بده." و مرد اولي گفت، "اين خيلي سخت است. من نمي توانم چشم راستم را بدهم." پس آن مرد ديگر پيشنهاد ديگري داد: "پس من ده هزار روپيه براي هردو چشمت مي دهم." بازهم مرد اولي پاسخ داد: "ده هزار روپيه! ولي بااين وجود من نمي توانم چشمانم را بدهم." در اينجا مرد دوم پيشنهاد ديگري داد: "من پنجاه هزار روپيه مي دهم تا زندگيت را به من بدهي." اولي گفت، "ولي اين غيرممكن است! من نمي توانم زندگيم را بدهم." در اينجا مرد دوم گفت: "اين نشان مي دهد كه تو خيلي چيزهاي باارزشي داري: دو چشم داري كه آن ها را ده هزار روپيه نمي فروشي و زندگيت را داري كه حاضر نيستي آن را هم به پنجاه هزار روپيه بفروشي ، و آنوقت مي گفتي كه هيچ چيز نداري!"
leila
همیشه دير می فهميم ! وقتی چیزی در حال تمام شدن باشد : يک لحظه آفتاب در هوای سرد غنيمت می شود . خدا در مواقع سختيها تنها پناه می شود . يک قطره نور در دريای تاريکی همه ی دنيا می شود . يک عزيز وقتی که از دست رفت همه کس می شود . پاييز وقتی که تمام شد ٬ به نظر قشنگ و قشنگ تر می شود ... امروز تمام چيزها و آدم های اطرافمان را خوب نگاه کنیم . زندگی خيلی طولانی نيست ...
leila
برهنه ات می کنند تا بهتر شکسته شوی؛ نترس گردوی کوچک ! آنچه سیاه می شود روی تو نیست ، دست آنهاست ...!
leila
سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدن منفعتی عایدش میشود شاملو
leila
چقدر سخته که تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو بهت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی هنوزم دوسش داری
leila
یــــــک جایی بـــایـــــد
دســــتِ آدم ها رو بگیـــری
و نگـــــهشان داری
صــــورت شان را میـــان دستــاتـــت محـکــــــــم بگیــری
و بـگـــــویی : بـبـیــــــن مــن دوسـتــــــت دارم ... نـــــــرو !!!
leila
نادر شاه افشار : کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است .
leila
ادر شاه افشار : تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری ابدی برای کشورم کسب کنم
leila
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهان
leila
گرگها بیقرار از خُمارِ خون حلقه بر بارافکنِ قافله تنگ میکنند
و از سرخوشی دندان به گوش و گردنِ یکدیگر میفشرند.
«ــ هان! چند قرن، چند قرن به انتظار بودهاید؟»
شاملو
leila
قدر یاران قدیمی را بدان ای نازنین
اجناس قدیمی و کهنه را مردم گران تر می خرند .
leila
ما نه آنیم که در بازی تکراری این چرخ و فلک / هرکه از دیده ی مان رفت ز خاطر ببریم