leila
خاطراتم رادر گوش آسمان نجوا کردم...;دلش شکست......بارانی شد
leila
از میان دو واژه انسان و انسانیت، اولی در میان کوچهها و دومی در لابلای کتابها سرگردان است...!!
leila
خدایا ... گاه دلتنگ میشوم ... دلتنگتر از همه دلتنگها... گوشه ای مینشینم... و میشمارم حسرتها را... ......و محاکمه میکنم وجدانم را... من کدام قلب را شکستم ... و کدام احساس را له کردم... و کدام خواهش را نشنیدم... و به کدام دلتنگی... خندیدم... که اینچنین دلتنگم ...
leila
مي آيي عاشق مي كني
محو مي شوي
تا فراموشت مي كنم
دوباره مي آيي
تازه مي كني خاطرات را
محو مي شوي
به راستي كه سراب از تو با ثبات تر است!!
leila
آرامش یعنی اینکه اگر به هر بهونه ای آغوشش رو ترک کردی مطمئن باشی که کسی جاتو نمیگیره....
leila
هیچ گواهی به سالمبودن من نیست؛ من دیوانه او هستم...
leila
گاهی اوقات باید بگذری و بگذاری و بروی ....
وقتی می مانی و تحمل می کنی ، از خودت یک احمق می سازی..!
leila
همین که تو اینجا کنار منی.... همین که کنارت نفس میکشم همین که تو میخندی و من فقط.... کنار تو از غصه دست میکشم همین که تو چشمای من زل زدی.... نگاهت پناه دل خستمه نمیخوام که دنیا بهم رو کنه.... همین که کنار منی بسمه من حتی به این حدشم راضیم.... که باشی کنارم بمونی فقط واسه من فقط بودنت کافیه.... دیگه هیچی جز این نمیخوام ازت
leila
شکسپیر می گوید: من همیشه خوشحالم , می دانید چرا؟ برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم، انتظارات همیشه صدمه زننده هستند , زندگی کوتاه است , پس به زندگی ات عشق بورز. خوشحال باش و لبخند بزن , فقط برای خودت زندگی کن و ... قبل از اینکه صحبت کنی , گوش کن قبل از اینکه بنویسی
leila
بعضيا رو بايد يهو از زندگيت حذف كنى اگه به مرور باشه زجرت ميده مثه كندن چسب كه اگه يه دفعه اى بكنيش راحت تر خلاص ميشى...!
leila
یه وقت به سرت نزند! که شعرهایم را بتکانی... چرا که رسوا خواهم شد...! و همه خواهند دید!! لحظه لحظه تو را "میان واژه هایم"!!!...
leila
پرواز چه لذتی دارد وقتی... زنبور کارگری باشی که نتوانی... عاشق ملکه بشوی!
leila
شاید بیایی ، شاید ببینی رنج شبهای انتظار من وانگه بخوانی ، از چهره من رازی از دل بیقرار من شاید صدای تو ، وان خنده های تو بشکند سکوت شبهای مرا شاید از دیدارت ، چشم افسون کارت آورد لبخندی لبهای مرا شاید یک شب تنها زیر نور ستاره ، مهربانتر بشینی در کنارم دوباره گیسوی تو ریزد بوی گلها در بستر من
leila
معشوق ز عاشق پرسید :
به کدام عاشق تری خود یا من؟
و عاشق پاسخ گفت:
از بهر خود مرده ام و از برای تو زنده ام
نام و نشانم را از کف داده و حضورم تنها به خاطر توست
آموخته هایم را از یاد برده و با شناخت تو دانشمند شده ام
تمام توانم را از دست داده و از نیروی تو توانمند شده ام
عاشق خود هستم عاشق تو هستم
عاشق تو هستم عاشق خود هستم
leila
دیر گاهیست که نوشته از اشک ها خیس نمی شوند ،
کیبورد ها را نگاه کنید...!!!