leila
وصل تو کجا و من مهجور کجا دردانه کجا حوصله مور کجا هر چند ز سوختن ندارم باکی پروانه کجا و آتش طور کجا
leila
وقــتی همه چیز خوب است میترسم ...! مـا به لنگیدن یک جای کار عادت کرده ایم...!
leila
غربت آن نیست که
ندانند کجایی و سراغت گیرند
غربت آن است که
بدانند کجایی و سراغت نگیرند
leila
عشق يعني خون دل يعني جفا عشق يعني درد و دل يعني صفا عشق يعني يك شهاب و يك سراب عشق يعني يك سلام و يك جواب عشق يعني يك نگاه و يك نياز عشق يعني عالمي راز و نياز
leila
فراموش كردنت برایم مثل آب خوردن بود از همان آبهایی كه می پرد توی گلو و سالها سرفه می كنیم
leila
عشق هنر است .عشق ورزيدن مهارت نيست بلكه امكاني با لقوه در همگان است . به همين سبب اميد آن هست كه روزي همگان به بلنداي بلند عشق صعود كنند.در واقع تنها در چنان روزي ست كه انسانيت حقيقي زاده مي شود .ما هنوز پيش از آن واقعه ي عظيم زندگي مي كنيم .آن واقعه ي بزرگ وبا شكوه هنوز رخ نداده است
leila
به عوام و حساسيت هاشان نگاه نكن .در بند عوام نباش . قضاوت عوام تو را نفريبد . هيچ كس جز ذات هستي در مورد تو قضاوت نخواهد كرد. هيچ كس نمي تواند در مقام قاضي بنشينيد حتي خود تو . تو نيز در مورد ديگران قضاوت نكن . بي ترديد تو نيز بازي هاي پنهان اندر پرده را نمي داني . قضاوت نكن و در بند قضاوت ديگران نيز نباش . تو تنها يي يكه اي تو قبلا نبو ده اي و همچون تويي نيز هرگز نخواهد امد . تو زيبايي . بپذير . هرچه مي خواهد پيش بيايد گو پيش بيايد چه باك ؟ تو از ميان شان گذر كن خيلي زود در خواهي يافت كه هر كه او رنجور تر پر درد تر و هر كه او پردرد تر آگاه تر . اين گونه است كه رنج ها دست مايه آگاهي و روشني تو ميشوند.
leila
مقابل دریا كه می رسم
فقط برای چشمهایت دعا می كنم
اما تو هرگز مستجاب نمی شوی
...ببار
ببار كه باز باورت كنم
ببار در همین كوچه پس كوچه های بارانی
ببار در همین كوچه مهتاب
راستی قرارمان
"همان ساعت "نمی دانم
ساعت لجوجی كه هیچ عقربه ای
روی شانه هایش به خواب نمی رود
یادت نرود
تو ، همیشه فرصت كوتاه منی برای شعر
تا می آیم زمزمه ات كنم
زود تمام می شوی
می دانم سالهاست
ساعت قرارمان
یك دقیقه به هیچ است
و من همیشه فقط یك دقیقه
...دیر می رسم
leila
همسران محترم ! فرزندان عزیز ! یک توصیه : " زنان را ببینید ! "........................
leila
جاده قلب مرا رهگذری نیست که نیست جز غبار غم و اندوه در آن همسفری نیست که نیست آن چنان خیمه زده بر دل من سایه درد که در او از مه شادی اثری نیست که نیست