leila
( شـاخـص هـای آدمیت) .................
leila
زیبا است که ببینیم کسی میخندد و زیباتر اینکه بدانی خودت باعث خنده اش شده ای
leila
مهمترين خصايص انسان .................
leila
خبر کوتاه بود ..................
leila
قدیما لامپا رو روشن میذاشتیم میرفتیم مسافرت، دزده فک کنه یکی خونه هست، الان هرجوری حساب میکنیم لامپا رو خاموش کنیم و دزد بزنه به صرفه تره!
leila
دریغا که مردمان کشورمان با نفرت بیـــــــــــــشتری به صحنه بوسیدن دو عاشق نگاه میکنند ،، تا به صحنه اعدام یک جوون!
leila
وقتی تو نیستی نگاهم حوصله نمی کند پایش را از چشمم بیرون بگذارد
leila
انكار هميشه موجب تنش است . بپذير . اگر آسودگي مي خواهي ، پذيرش هميشه راه حل است . هر چه در پيرامون تو رخ مي دهد ؛ بپذير
leila
شب استُ گردباد چشمانت در خواب دلم می پیچد پر می شوم از خیال آغوشت پلکم از تو بوی گل می گیرد آب می پاشم از گلاب دلم راه را پل می زنی به تنم حدیث برکه و ماه را
leila
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند.
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند، نه آن گونه که می خواهم باشند.
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد.
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد.
بـایـد آدم ،آدمیـت پیشـه خـویشتـن کنـد
15 سال و 1 ماه و 19 روز و 8 ساعت و 42 دقيقه قبلجـامـه نـامـردمـی مـردانـه دورازتـن کنـد
باکـرامت هستی خـود را در آمیـزد بـه عشـق
بـردبـاری را جـلای سیـرت خـویشتـن کنـد
بـا حقــارت بنگـرد بـرچهـره ایـن روزگــار
دست محـرومی بگیـرد در دلـش مسکـن کنـد
دوری از نـامـرد نمـایـد گرکه جان است برتنش
مـردی ومـردانگی بـا دوست و بـا دشمن کنـد
ازپلیـدیها بپـرهیزد نـه چون زاهـد ، چو مـرد
کـوی دل پـاک از وجـود زشت اهـریمـن کنـد
جــز بسـوی ایــزد یکتــا نیـارد ســرفـرود
کـاخ ظلـم را ریشـه کـن از پیکـر میهـن کنـد
راه خـود را بـرگـزینـد چـون علی مـردانـه وار
دردل وجـان و روان ایـن جهـان مسـکن کنـد
خـاطـر غمگین دلی را بس بشـویـانــد زغـم
تاکـه جـانست در تنش درقلب او مـاَمـن کنـد
تـاکـه دارد جـوهر مـردانگی در ذات خـویـش
بیم ازآن هرگز ندارد درتلاطم رو به اهـریمن کند
مـرد نبـاشد آنکـه شـادی درغـم یـاران کنـد
یا کـه در شـادی دوست ازغـم دل آبستن کنـد
آنکـه چـون کـوه دمـاونـد همتـش باشد بلنـد
کی دنـائت پیشه خویشتـن در این مـاَمـن کنـد
مـدح زورمندان مگـوید آنکه درویش است ومـرد
هرکـه ایـن وآن نبـاشـد جـان خفیف تـن کنـد
علم وعرفـان است کـه دنیـارا زمن ، مـاکرده است
مسلک مــا کـی تـوانـد دوستـی بــا مـن کنـد
منـع درویشـان مکـن بـا جبـر وزور، جاهـل بـرو
هـرچـه خـالی تـر بـود بیشتر صـدا مخـزن کنـد
آن جـوانـمـردکــه وارستـه شـود نــزد خــدا
جامـه دان آخرت را بـا غـرورآمـاده بستـن کنـد
بهزاد ابراهیمی ( ب .ا. پـویـا )