دلم تنگ است دلم میسوزد از باغی که میسوزد نه دیداری نه بیداری نه دستی از سر یاری مرا آشفته میدارد چنین آشفته بازاری تمام عمر بستیم و شکستیم به جز بار پشیمانی نبستیم جوانی را سفر کردیم تا مرگ نفهمیدیم به دنبال چه هستیم جوانی را سفر کردیم تا مرگ نفهمیدیم به دنبال چه هستیم
خوابم نمی برد این خواب آغوش کم دارد می نشینم ُ چراغ دلتنگی بر می فروزم و پشت پنجرۀ یاد تو می آویزم و به اعتبار رؤیاها در قمار خانۀ دل هر شب تو را من به عشق می بازم
تا به کی خواهی مرا رسوا کنی نامردمی با مردم دنیا کنی ؟ تا به کی خواهی کنی عاشق کشی روزگاریست که رند و سرکشی تا به کی خواهی بمانی این چنین ؟ محو گردید مهربانی از زمین تا به کی آتش به خرمن میزنی ؟ واژه های عشق را گردن میزنی تا به کی مانی جدا از روزگار ؟ کس نمانده اینچنین تنها و زار ...
اینک نگاه کن خطوط فاصله را..........! چیزی میان خوف و ترس!!!! تردید پرسه می زند بغضی به انتظار و ذهنی مرطوب در انعکاس تکرار خیال تقدیر تو رفتن نبود........
امشب به رسم عاشقی یادی ز یاران میکنم در خلوتی تاریک و سرد از غم حکایت میکنم امشب وجودم خسته است از سردی دلهای سرد آیا تو هم به یاد من هستی در این شب های درد
آدم ها می آیند. زندگی می کنند می میرند و می روند. اما فاجعه زندگی تو آن هنگام آغاز می شود که آدمی می میرد ...اما نمی رود! می ماند، نبودنش دربودن تو چنان ته نشین می شود که تو می میری درحالی که زنده ای و او زنده می شود