leila
از گذشته فرار نکنید و آن را بپذیرید. با خود مهربان باشید و اشتباهات و غفلت ها را به خودتان ببخشید. نگذارید ظلم و جفای دیگران در گذشته از شما یک قربانی بسازد. در نقش قربانی رفتن گاه برای بعضی میشود همه ی محتوای زندگی شان. سالها در عزای خود می نشینند و هیچ چیز هم تغییر نمیکند. از گذشته فرار نکنید اما در گذشته هم غرق نشوید و در سوگ روزهای خوب از دست رفته ننشینید. هیچ زمانی جذابتر از زمان حال نیست.
leila
هیچوقت شخصیت خودت رو برای كسی تشریح نكن
چون كسی كه تو رو دوست داشته باشه بهش نیازی نداره
و كسی كه ازت بدش بیاد باور نمی كنه.
وقتی دائم میگی گرفتارم،
هیچ وقت آزاد نمیشی.
وقتی دائم میگی وقت ندارم،
بعد هیچوقت زمان پیدا نمی كنی.
وقتی دائم میگی فردا انجامش میدی،
اونوقت فردای تو هیچ وقت نمیاد
وقتی صبحا از خواب بیدار میشیم،
ما دوتا انتخاب داریم.
برگردیم بخوابیم و رویا ببینیم،
یا بیدار شیم و رویاهامون رو دنبال كنیم.
انتخاب با شماست...
ما كسایی كه به فكرمون هستن رو به گریه می اندازیم.
ما گریه می كنیم برای كسایی كه به فكرمون نیستن.
و ما به فكر كسایی هستیم كه هیچوقت برامون گریه نمی كنن.
این حقیقت زندگیه. عجیبه ولی حقیقت داره.
اگه این رو بفهمی،
هیچوقت برای تغییر دیر نیست.
وقتی تو خوشی و شادی هستی عهد و پیمان نبند.
وقتی ناراحتی جواب نده.
وقتی عصبانی هستی تصمیم نگیر.
دوباره فكر كن..، عاقلانه رفتار كن.
زندگی، برگ بودن در مسیر باد نیست،
امتحان ریشه هاست.!
ریشه هم هرگز اسیر باد نیست.
زندگی چون پیچک است،
انتهایش میرسد پیش خدا
leila
تنهایی
رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی میکشیم تا دوست را به یاری نخوانیم
برای او کاری میکنیم و این خود دل را شکیبا میکند
طعم توفیق را می چشاند
وچه تلخ است لذت را"تنها"بردن
و چه بدبختی آزار دهنده ای ست"تنها"خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.
در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات میزند یاد"تنهایی"را در سرت زنده میکند.
"تنها"خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است.
"تنها"بودن,بودنی به نیمه است.
و من برای نخستین بار در هستی ام رنج "تنهایی"را احسااااااااااااااااااااااااااااااااااااااس کردم
leila
هرگز قضاوت نكنيد !
مرد جواني به نزد (( ذوالنون مصري)) آمد و شروع كرد به بدگويي از صوفيان . ذوالنون انگشتري
را از انگشتش بيرون اورد و به مرد داد و گفت : (( اين انگشتر را به بازار دست فروشان ببر و
ببين قيمت ان چقدر است ؟ ))
مرد انگشتر را به بازار دستفروشان برد ولي هيچ كس حاضر نشد بيشتر از يك سكه نقره براي ان
بپردازد . مرد دوباره نزد ذوالنون آمد و جريان را براي او تعريف كرد .
ذوالنون در جواب به مرد گفت : (( حالا انگشتر را به بازار جواهر فروشان ببر و ببين آنجا قيمت
ان چقدر است .))
در بازار جواهر فروشان انگشتر را به قيمت هزار سكه طلا مي خريدند .
مرد شگفت زده نزد ذوالنون بازگشت و او را از قيمت پيشنهادي بازار جواهرفروشان مطلع ساخت .
پس ذوالنون به او گفت : (( دانش و اطلاعات تو از صوفيان به اندازه اطلاعات فروشندگان بازار
دست فروشان از اين انگشتر جواهر است . )) قدر زر زرگر شناسد ; قدر گوهر , گوهري !
برگرفته از كتاب اين نيز بگذرد