ツ liDa ツ
درونم غوغاست ... ساده میشکنم .. با یک تلنگر کوچک ... این گونه نبودم .... ، شــــدم !!
ツ liDa ツ
همان لحظه موهایت سفید می شود ، وقتی عزیزت را صدا می کنی و جوابی نمی شنوی... سفیدی موهایت را گردن ارث خانوادگی ننداز...
ツ liDa ツ
فَقط دِلـَم ميخـواهَد پيرزَنـے عصا بـه دَست شَوم پيـرمَردے را روي نيمـكـَت پاركے بيبينَم و هـے فـِكر كُنـَم ، چــِقدر آشناست و او ... تو باشي ..
ツ liDa ツ
خَنــده امـ میگیـرد وقتـی پَـس از مُـدت هــا بـی خبــری . بـی آنکــه سُــراغـی از ایـن دل ِ آواره بِگیــری مـی گــویـی : . " دِلــَمـ بـَرایـتـ تَنــگ اَســت " . یــا مـَـرا بــِه بــازیــ گـِــرفتــه ای . . . . یـــا مَعنــی واژه هــایـتــ را خــوبــ نِـمی دانـی . . . . "دِلتنگــــی" ارزانـــی خـــودتـــ . . .
ツ liDa ツ
ساعت 3 شب بود كه صدای تلفن، پسری را از خواب بيدار كرد پشت خط مادرش بود . پسر با پرخاش وعصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا ازخواب بيدار كردی؟ مادر گفت: 25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيداركردی فقط خواستم بگويم: تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت.... ولی مادر..
ツ liDa ツ
امــــــــروز هم نیـــــــامــــــــــــــ دی... نا شُــــــــــــکری نمیکنـــــــــــــــم فـــــــــــــردا هَـــــــــــــم روز خُــــــــداست
ツ liDa ツ
صبر" یک دروغ است!!! سالهاست با غوره ها کلنجار میروم... حلوا نمیشوند !!!!!!
ツ liDa ツ
پیرمردی گرسنه و بیمار.... گوشه ی قهوه خانه ای می خفت. رادیو باز بود و گوینده .... از مضّرات پرخوری می گفت.........!
ツ liDa ツ
وقــتيــــ نباشيـــ..... فرقيـــ نميکند که شنبه استــــ ... يا سه شنبهــــ تمام روز های زندگيــــــــــ تعــــطـــــــيلـــــ است