ツ liDa ツ
گیرم سلام! به فرض که حالت را بپرسم! سراغت را بگیرم! بودنت را گدایی کنم! چه فرقی میکند؟! وقتی آنگونه هستی که نباید باشی...
ツ liDa ツ
رد پاهایم را پاک می کنم به کسی نگویید من روزی در این دنیا بودم. خدایا می شود استعـــــفا دهم؟! کم آورده ام ...!
ツ liDa ツ
عمر من قد نمیدهد به سفرت بگو کوتاه بیاید
ツ liDa ツ
هر روز تکراریست صبح هم ماجرای ساده ایست گنجشکها بی خودی شلوغش می کنند
ツ liDa ツ
نـتــرس از هجـــــ ـــ ـوم حـضــــــ ــــ ــورم .. چــــیزی جــــ ـــ ـز تـــنــهایی با من نیـــستـــــ ـــ ـ ..
ツ liDa ツ
دلم که می گیرد کودک می شوم ... کفش هایم تا به تا می شوند ... دستانی می خواهم که آرامم کنند ... مهربانی که به فکر دلتنگی هایم باشد ... و گلویی که بغض امانش را نبرد ... بهانه گیر می شوم ... نق می زنم که این را می خواهم .... که آن را می خواهم ... ولی هیچکس نمی داند ؛ که به جز تو هیــــــــچ نمی خواهم
ツ liDa ツ
روزها با چشم های باز خوابهایی می بینم
که خدا کند دروغ باشد ...
و شبها در لا به لای خاطراتمان زندگی می کنم
خاطراتی که مال هر دوی ما بود ...
دلم می خواهد قبل از تمام شدن امروز
صدای خنده هایت از این کابوس بیدارم کند ...
ツ liDa ツ
روزها با چشم های باز خوابهایی می بینم که خدا کند دروغ باشد ... و شبها در لا به لای خاطراتمان زندگی می کنم خاطراتی که مال هر دوی ما بود ... دلم می خواهد قبل از تمام شدن امروز صدای خنده هایت از این کابوس بیدارم کند ...
ツ liDa ツ
سال ها پیش ، وقتی جوان بودم او روزی از روی صندلی بلند شد و به من گفت : « دوستت دارم. » زمان ! ای دزدی که همه چیزهای شیرین را از آن خود می کنی این را هم به فهرست خود اضافه کن هر چند حالا خسته و غمگینم و سلامت و قدرت، از وجودم من رفته است، امّا نگو پیرم. زمان ! ای دزدی که همه چیزهای شیرین را از آن خود می کنی این را هم به فهرست ِ خود اضافه کن او روزی به من گفت : « دوستت دارم . »
ツ liDa ツ
خدایا به انان که ادعای عاشقی تورا دارند بیاموز......
که بزرگترین گناه شکستن دل ادمیان است.....
ツ liDa ツ
مغزم...بین انفجار یا یک لحظه آرامش مانده است نمیدانستم مغزها هم سر دوراهی میمانند... عمریست دلم سر دوراهی ها دیوانه ام کرده است اینهم از مغزم! خدا شفایم دهد...
ツ liDa ツ
خودم خودش را نمیشناسد چندروزیست که در پیراهنم جا نمیشوم.................