چگونه پیچک غم ارغوان شادی را به باغ خاطر ما جاودانه پژمرده ست! چگونه کم کم زنگار ناامیدی ها جلای آیینه ی شور و شوق را برده است. لبان ما , دیری است به هم فشرده چو نیلوفران نشکفته است. چنان به زندگی بی نشاط خو کرده ایم که نقش روشن لبخند یادمان رفته است!...
خزندگان در خوابند. دروازه ابدیت باز است. آفتابی شویم. چشمان را بسپاریم، كه مهتاب آشنایی فرود آمد. لبان را گم كنیم، كه صدا نا بهنگام است. در خواب درختان نوشیده شویم، كه شكوه روییدن در ما می گذرد. باد می شكند. شب راكد می ماند. جنگل از تپش می افتد. جوشش اشك هم آهنگی را می شنویم، و شیره گیاهان به سوی ابدیت می رود.
بی اشك، چشمان تو ناتمام است، و نمناكی جنگل نارساست. دستانت را می گشایی، گره تاریكی می گشاید. لبخند می زنی، رشته رمز می لرزد. می نگری، رسایی چهره ات حیران می كند. بیا با جاده پیوستگی برویم.
لب ها می لرزند، شب می تپد. جنگل نفس می كشد. پروای چه داری، مرا در شب بازوانت سفر ده. انگشتان شبانه ات را می فشارم، و باد شقایق دور دست را پرپر می كند. به سقف جنگل می نگری: ستارگان در خیسی چشمانت می دوند.