ღ♥ღپرنسس لیلیاناღ♥ღ
همه آرزویم اما... چه کنم که بسته پایم...
ღ♥ღپرنسس لیلیاناღ♥ღ
پسرک رقصيد... دخترک مي خنديد... پسرک جست و دويد... سيب زرد را چيد.... شاخه اي در زير پايش لغزيد... ناگهان خورد زمين... خوني از دست پسر جاري شد... سيب زرد پسرک قرمز شد.... افسوس... دخترک هيچ نديد... ناگهان فرياد زد.... سيب قرمز چيدي !!! تو که ميدانستي عاشق سيب زرد بودم من.... دخترک رفت و ديگر پسر او را نديد.... پسرک ماند و يک حسرت نا ممکن.... خون دست من اگر بيرنگ بود.... دخترک الان اينجا بود.... واي برمن!!!
ღ♥ღپرنسس لیلیاناღ♥ღ
شكستی.. بيشتر از آن چه من شكستم... نميدانم آه من گرفت... يا خودت سر به هوا بودی...!