mohammad
باران می آید ... اما دیگر شوق قدم زدن در باران را ندارم ... دلم تنگ شده برای قدم زدنمان زیر نم نم باران ... دلم تنگ شده ... تــــــــــــنـــــــگ شده ...
mohammad
فــرقي نمـي کند که شعــر هايم را روي کاغد بنويسم يا روي ماسه هاي دريــا يا حتــي روي شيشه ي بخــار گرفته ي پنجـره ! ايــن شکوه حضور توست که به نوشته هايــم ، اعتبــار مي بخشــد !!!
mohammad
من مانده ام طنين صدايت آرام باش و احساس گناه مکن تو بهترين ها را به من هديه داده اي زيرا فروغ ميگويد: " تنها صدا است که ميماند "
mohammad
تنهايــــي را ترجيـــح ميدهـــم به تن هايـــي كه روحشــان با ديگـــريست ...
mohammad
روی بالکن یک صندلی و یک میز یک فنجان چای داغ و من و گیتارم ... زیباست ... نه ؟ آری اما زیباتر آنکه برای بودنت مینواختم نه برای نبودنت ...