دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

*** عـ ـلـ ـي ***

یکی یکی می رفتیم و کاتب سرنوشتمان را با خطی زرین می نوشت، نوبت که به من رسید قلم از قلمدان افتاد و ... درباره »
*** عـ ـلـ ـي ***
مرد - مجرد
امتیاز: 5280

دنبال‌شدگان

(843 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(498 کاربر)

گروه‌ها

(65 گروه)

بازدید

شــِــیـــــدآ
شــِــیـــــدآ

هــــــرکی رو میبینی یجوری شاکــــــــــــــــیه_دنیا رو بیخیال بابا..کی به کیه_بیخــــــــــــــــــــــودی غم نخور...خودت رو گیر نده_عُمرتو دستِ لحـــظه هایِ پیرنده_تا وقــــــــــتی نبـــــــــــــــــضِ قلبِ تو میخونه آواز_بدون کــــــــــــــــــــه میشه هرتمومی بشه آغــــــــاز_هرروز که از خواب پــــــــــــــــا میشیم_ یه روزِ تــــــــــــــــــازست_دنِِِِِِِِِِِِِـــــــــــــــیــــــــــا رو خـــــــــــــــــوب دیدن یه کارِ خیلی ساده ست_نگــــــــــــــــــــــو دیگه نمیشه_نگـو زده به ریشه_واسه ساختنِ از نو_فرصتی هست همیــــــــــــــــــــشه_نگو از ما گذشته_نگو راهی نمونده_نگو برایِ راهِ تاریکــــــــــــم ماهـــــــــــــــــی نمونده!!!!!!!!!!!!

این ارسال را بازنشر کرده است.
شــِــیـــــدآ
شــِــیـــــدآ

همـــــــــــــچـــــــــــــــی دستِ خودشه....همون که اون بالاس_ساکت نشسته واز رگِ گردن بهمون نزدیکتره ..........اگه دنیا خرابت کرده اگه خرابِ دنیا شدی.....بسپار به خودش ودیگه فکرِ هیچی نباش...........سخت میگذره میدونم اما»»»»»»نا اُمید نباش....همیشه برای دلسرد شدن زوده_باورکن_زندگی همینه_زندگی کن !!!!!!!!!!!!!!!!

این ارسال را بازنشر کرده است.
ᔕᗩᙢᓰ
ᔕᗩᙢᓰ

این ارسال را بازنشر کرده است.
... UnKnoWn ...
montakhab18-www.Chat30ti.com-05.JPG ... UnKnoWn ...

بــَر بـاد رفتــه سگـَش شــَرَف دارد بــه ازـیاد رفــــتـ ـ ـ ه!

این ارسال را بازنشر کرده است.
┘◄HΘşᙓᓰŇ
2gugk8i.jpg ┘◄HΘşᙓᓰŇ

اي اشک ، آهسته بريز که غم زياد است / اي شمع آهسته بسوز که شب دراز است امروز کسي محرم اسرار کسي نيست / ما تجربه کرديم ، کسي يار کسي نيست . . . ------------------

این ارسال را بازنشر کرده است.
... UnKnoWn ...
... UnKnoWn ...

آدما می تونند دختر باشن اما دخترا نمی تونند آدم باشن . . . !

این ارسال را بازنشر کرده است.
√ ∂нαмε
√ ∂нαмε

چشم هایت گرد شود قلاب بیندازی مکث کنی و بعد ترس به استخوان هایت برسد شرابی جا افتاده موهایی گندم گون برکه تپق بزند قطراتش را لا به لای رشته موهایت خواه بخواهی و خواه نخواهی نخی نامرئی تو را آویزان خود کند آن طور که سوزان آفتاب قلیان حباب فروزنده و عرق کشان نه می کشدت و نه زندگی می بخشد صیادی که خودت هستی صدای به هم خوردنی بیاید و تکان تکان بخوری آن وقت آرام به خودت برگردی آرام از ذره بین بطری از آینه های آب از زیستنی اندوهگین گاهی لذتی که در تقلا هست در مرگ نیست

این ارسال را بازنشر کرده است.
m.sky
m.sky

عاشقی چنان بر قلب انسان حک میشه که هیچ چیز قادر به شکستن آن نیست مگر عشق و محبت.ای دوست اگر عاشقی خوشبختی اگر عاشق نیستی در این دنیا بدبختی./

این ارسال را بازنشر کرده است.
√ ∂нαмε
√ ∂нαмε

بیا به یاد یتیمای خسته جمع بشیم من و تو شام غریبان قراره شمع بشیم

این ارسال را بازنشر کرده است.
amirhosein
amirhosein

تا حالا شده یه پروانه رو با دست بگیری؟ اگه محکم بگیری ، اگه آروم بگیری ، یه چیزی مثل همینه

این ارسال را بازنشر کرده است.
Somayeh R
Somayeh R

زندگی یعنی : ناخواسته به دنیا آمدن مخفیانه گریستن دیوانه وار عشق ورزیدن و عاقبت در حسرت آنچه دل میخواهد و منطق نمیپذیرد، مردن .

این ارسال را بازنشر کرده است.
Somayeh R
Somayeh R

یادها فراموش نخواهند شد، حتی به اجبار و دوستی ها ماندنی هستند، حتی با سکوت .

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
Somayeh R
Somayeh R

معبودا! به بزرگی آنچه داده ای آگاهم کن تا کوچکی آنچه ندارم نا آرامم نکند.

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
marzi
marzi
در دوره

يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي‌گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش مارك بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد. با خودم گفتم: 'كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي‌بره. حتماً اين پسر خيلي بي حالي است!' من براي آخر هفته‌ام برنامه‌ريزي كرده بودم (مسابقه‌ي فوتبال با بچه‌ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي‌ها) بنابراين شانه‌هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم. همينطور كه مي‌رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد. عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمن‌ها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي‌اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و به طرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي‌گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهايش ديدم. همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: 'اين بچه‌ها يه مشت آشغالن!' او به من نگاهي كرد و گفت: 'هي، متشكرم!' و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود. ::::>ادامه در دیدگاه

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.