بعضی وقتا آدما الماسی توی دست دارن بعد چشمشون به یه گردو می افته ، دولا میشن تا گردو رو بردارن ... الماسه می افته تو شیب زمین و قل میخوره و تو عمق چاهی فرو میره ... میدونی چی میمونه ؟ یه آدوم و یه دهن باز با یه گردوی پوک و یه دنیا حسرت !
کس به من کاری ندارد از غباری کمترم . . . سایه بر خاری ندارم از حصاری کمترم /// مرده ها را هفته ای یک روز یادی می کنند . . . من فراموشم ز دلها از مزاری کمترم.