به قول حسین پناهی: می دانی ، یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی "تـعطیــل است" و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت، باید به خودت استراحت بدهی، دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی، در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند، آن وقت با خودت بگویـی : بگذار منتـظـر بمانند ...
فک نمی کردم اینقد ساده باشه مرگ . یهو میذارنت تو آمبولانس / یهمو میشورنت / یهمو میذارنت تو خاک . بدون ِ اینکه بتونی پا شی . بگی آخ! بگی من تنها نذارید . پدر بزرگم آدم فوق العاده ای بود. یکی از فوق العاده هایی ک تو زندگی هر کسی ممکنه باشه یا شایدم نباشه . . . چقد آدم فهمیده و محترمی بود . چقد از تنهایی بدش میومد و الان چقد تنهاست . . .