یک شعر تازه دارم ، شعری برای دیوار
شعری برای بختک ، شعری برای آوار
تا این غبار می مرد ، یک بار تا همیشه
باید که می نوشتم ، شعری برای رگبار
این شهر واره زنده است ،اما بر آن مسلط
روحی شبیه چیزی ، چیزی شبیه مردار
چیزی شبیه لعنت ، چیزی شبیه نفرین
چیزی شبیه نکبت ، چیزی شبیه ادبار
در بین خواب و مرداب ، چشم و دهان گشوده است
گمراهه های باطل ،بن بست های انکار
تا مرز بی نهایت ، تصویر خستگی را
تکرار می کنند این ، ایینه های بیمار
عشقت هوای تازه است ، در این قفس که دارد
هر دفعه بوی تعلیق ، هر لحظه رنگ تکرار
از عشق اگر نگیرم ، جان دوباره ،من نیز
حل می شوم در اینان این جرم های بیزار
بوی تو دارد این باد ،وز هفت برج و بارو
خواهد گذشت تا من ، همچون نسیم عیار
دلتنگی عین یه مار اومده رو قلبم نشسته هر چند لحظه ... یا چند ساعت گاهی هم چند روز یک بار میآد نیششو فرو میکنه تو قلبم ... گُر میگیرم .. بعد آرووم میشم .. دوباره....................
هر قدر منتظرت ماندم, نه در افق کوچه آمدی نه در امتداد دشت! فقط چشمانم به آسمان ماند و ستاره ای که هرگز به من چشمکی نزد... نه تو آمدی نه خاطراتت رفت من بودم و تو نبودی من ماندم و تو نماندی ... حالا اما نه دیگر کوچه باغ سبز است و نه گلدان تو,بر طاقچه... فقط چشمان ماند به در... تا ابد...........
#مخاطب ..........#زنده ای ... زنـدگی کن ... #تو#آغوش_ش ... اگه #نشد کنارش ... اگه #نشد با #عکساش ... اگه #نشد با #یادش ... اگه #نشد با خاطره هاش ... اگه نشد #تو#خیالت ...اگه نشد.. ! اگه نشد دیگه نداره ... فقط بدون که هستی و هست ... پس باهاش باش تا همیشه ... تا وقتی که خود #اوستا کـریم بگه : #کــات ...! #کتی