سرانگشتانم که می سوزد ... یعنی وقت ِنوشتن از تـــوست بــیــــا در خـــیـــالــم آرام بنشین ... مــــی خــواهـــم صــدای ِ نفس هــــایت را بنویــــســـم
قانعم به فنجانی قهوه که بوی تازگی احساس را میدهد.... قانعم به لبخندی که نشان از هیچ رنگی ندارد ،وبر لبانت زیباترین نقش هاست... قانعم به نگاهت که میخواند ترانه محبتی.... ... قانعم بر این شبی که مرا مهمان ناخوانده ای کرد.... و تو هنوز میخوانی مرا.....
یکنفر در هـمین نزدیکــی ها چــيزی به وسعت یک زنــدگی برایت جا گذاشته است خیالـــت راحت باشد آرام چشمهایت را ببــند یکنفر برای همه نگرانـــــی هایت بیــدار است یکنفر که از همه زیبایی های دنیــا تـنهـا تـــو را بـــــاور دارد ..
یه وقتایی هست که دوست داری عشقت خواب باشه و خیلی حرفارو تو خواب بهش بگی ... بگی که بدون اون میمیری... بگی که از بودنش خدارو ممنونی... بگی که تمام دنیای تو توی اون خلاصه شده یا حتی آروم ببوسیش و خیالت راحت باشه که آرووووم خوابیده وتا صبح بهش نگاه کنی و از دوست داشتنش لذت ببری...