@❤...كــيـــ NA ــــآ...❤ یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم در میان لاله و گل آشیانی داشتم گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار پای آن سرو روان اشک روانی داشتم آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم چون سرشک از شوق بودم خاکبوس در گهی چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بو د در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم درد بی عشق زجانم برده طاقت ورنه من داشتم آرام تا آرام جانی داشتم بلبل طبعم «رهی» باشد زتنهایی خموش نغمه ها بودی مرا تا هم زبانی داشتم /رهی معیری/
@VAHID اما من و تو دور از هم می پوسیم غمم از وحشت پوسیدن نیست غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست از سر این بام این صحرا این دریا پر خواهم زد خواهم مرد غم تو این غم شیرین را با خود خواهم برد … «حمید مصدق»
@✔کتــ☾ــے ... قدم زنان
به فکر فرو رفته ام!
مدتیه که دست و دلم
به نوشتن نمیره ...
دروغ چرا ،
دستم آره و دلم نه ...
دارم به این نتیجه میرسم که :
عمریه تمام کارها رو دل انجام میداده،