@✔کتــ☾ــے ... کودکی دیدم ماه را بو می کرد قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پر پر می زد نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید ... من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست و سپوری که به یک پوسته ی خربزه می برد نماز ... من الاغی دیدم ینجه را می فهمید در چراگاه (( نصیحت )) گاوی دیدم سیر شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت : (( شما ))
@✔کتــ☾ــے ... بیا تا برایت بگویم چه می کشد آنکه غریب است در ازدحام آشنا ......... در ازدحام بي کسي فرياد زنم خدايا جانم بر لب آمد از اينهمه ملامت اما................................ سکوت من دوباره در ازدحام بي کسي باشد حديث ديگري
@✔کتــ☾ــے ... من از هفت سنگ می ترسم می ترسم آنقدر... سنگ روی سنگ بچینیم که دیواری ما را از هم بگیرد بیا لی لی بازی کنیم که با هر بار رفتنی دوباره برگردیم...........!
@✔کتــ☾ــے ... يك روزي همه سرزمين جسمم را خاك خواهد برد وآن گاه كه بر جسمم هزاران لاله خواهد روئيد فقط تو بدان آن لاله و گل هنوزهم به محبتهاي تو سرسبز است