lost
می دود از آن دورترها قاصدکی به سوی من ... قامت گام هایش لرزان است ... ابرهای کولی شهر بارها برسرش باریده اند ! و از عقده ی بادهای هرزه لبریز است ... برلبانم می نشیند و زیر گوشم آرام زمزمه می کند: برهنه بیقرار باش ! مپوشان تن گرم عشقت را ... دلتنگی هرگز به خواب نمی رود ...!
lost
عجب جوش و خروشی بود عشقت / خراب باده نوشی بود عشقت بهشتم را به سیبی داد بر باد / عجب آدم فروشی بود عشقت . . . !

14 سال و 8 ماه و 4 روز و 23 ساعت و 26 دقيقه قبلواقعنيا!
14 سال و 8 ماه و 4 روز و 23 ساعت و 24 دقيقه قبلاره اگه یکم فکر کنید میفهمید که واقعا حرف جالبیست واسه من که اتفاق افتاده
14 سال و 8 ماه و 4 روز و 23 ساعت و 22 دقيقه قبلمن اينو شايد 1000بار ديدم و هر بار گفتم: واقعنيا
14 سال و 8 ماه و 4 روز و 23 ساعت و 10 دقيقه قبل