✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
شیشه ی نازک احساس مرا دست نزن.. چندشم می شود از لکه ی انگشت دروغ
✔کتــ☾ــے ...
اگر یار مرا دیدى به خلوت / بگو اى بى وفاى بى مروت غمم دادى و غمخوارم نکردى / سر و کارت به فرداى قیامت . . . .
✔کتــ☾ــے ...
سوختن با تو به پروانه شدن می ارزد عشق این بار به دیوانه شدن می ارزد گر چه خاکسترم و هم سفر باد ولی جستجوی تو به بی خانه شدن می ارزد . . .
✔کتــ☾ــے ...
اتاقی دارم وصندلی کوچکی که برایم بزرگ شده ! پاهایم از پا افتاده اند ! دستانم دیگر به هیچ دستگیره ای نمی رسند ! آه... از این ثانیه های ساکت ، این هوای راکد ، در این کنج تنگ لنگ مانده ام ! کاش ، پنجره تنها به اندازه ی پنج انگشت باز می شد ! تا پنجاه سال بی نفسی را در یک نفس خلاصه می کردم .
✔کتــ☾ــے ...
ساک ات را بستی اما، دلواپسی هایت پیراهنی را تا نکرد! موهایت را آشفتگی شالی کلاه نشد! در گیر و دار بغض، چشم های تو دست هایم را تکان میداد تا بپاشَدمَ پشت سرت روی جاده ای که را ه خود را می رفت. خیالت تخت خورشید که بخوابد خیابان ها در من بیدار می شوند من با تو تو با من فاصله که مارا نمی شنا سد.
✔کتــ☾ــے ...
تشنگی گلویمان را به گندابی زدیم بی گدار گله به چرایی افتاد که علفهایش پستانی را شیر نشد . دوشاب، نوش دارو بود دوغ ،دروغ اینبار چوپان راست میگفت گرگها گله شدند .
✔کتــ☾ــے ...
به قانون جاذبه فکر می کنم و سیبی که سهم من نشد انگار در هیچ تاریخی آدم نبوده ام .