درمیان جنگل دود وصدا
خاتون تنهایی ام آرام بخواب
سربروی شانه های مهربان
محرم جان وتنم آرام بخواب
سرزمین دیو وجن است وپلید
روزگارما روزاز گاه مار ها
گرگ و میش هردو به هم مانند وما
این میان سرگشته از ناباوری آرام بخواب
11/5/90
گم شده ام میان انبوه تو… جان بدهم برهمه سو ، کوی تو
رفته چنان ز آغوش من … از همه تن، از همه جا، بوی تو
مدهوشم و حیران زده روزگار … برده مرا، سلسله موی تو
من چه کنم در پس این انتظار… خاک رهت گشته ام، تربتی از، روی تو
وقتی هیچکس حواس شباتونیست
کفشهای همراهی را پا به پابپوش
کسی حواسش نیست . . . .
میتوانی بامترسکها همسفرشوی
میتوانی پرقاصدک شوی
یا که برای دل غمگرفتهات
جلوی آینه شکلک در آوری
کسی حواسش به تو نیست
به ابر آسمون التماس بارون نکن
واشگهایت را بیصدا
میان لبخندی نفرت وار
آروم فرو بریز
کسی حواسش به تو نیست
پشت ابر سکوت پنهان نشو
آرام باش روی شانه هایم
هیچ اعتباری به یاد ها نیست
وقتی هیچکس حواسش به تو نیست
وقتی هیچکس حواسش به تو نیست
92/1/18
وقتی همه باورهات یهو آوار میشن رو سرت، حس ضعف مفرط تو بند بند وجودت بجای خون جریان پیدا میکنه، وقتی باز با ناباوری پشت سرتو نگاه میکنی، فقط یه چیزو میدونی...اینکه آخرش میگی عیبی نداره...رهگذر