ـــم ; چندیست #بوی-رفتن-میدهم ... و انگار دیگر در پیشگاه دلت جایگاهی ندارم ... اینَک که مانند هُبابِ بر آب مرا پس میزنی و آخرین بلورهای امیدم را بی رحمانه ... // چه بگویم ای خوبترین که حتی اگر قصد جانم را هم کرده باشی مرا از دادنش باکی نیست ... // کاش می شد دوباره فرصتی ... کاش می شد دوباره مهتلی گرفت فقط بدان برای همیشه جایت خالی خواهد ماند و دیگر دلم را منزلگاه عشقی #غیرِ-تو نخوام کرد// اکنون بساط برمیچینم و کَم کَمَک نیّتِ رفتن را به راه میدوزم و برای آسایش و آرامش خاطِرَت از همه جا خواهم رفت ... آن روز دیر نیست و آن لحظه دور نخواهد بود که فقط یک جمله بنویسم " آسوده باش دیگر #من-نیستم " (چرک نویس..)
@✔کتــ☾ــے ... اگر آغاز زندگی ات با سپیده دم و روز همزاد گشت همواره در جست و جوی چراغ و پناهگاهی برای شبانگاهان باش ، و اگر درشب و سیاهی آغاز شد از امید در خود چراغی بیافروز که پگاه خوشبختی نزدیک است.
@✔کتــ☾ــے ... روزها رفت و گذشت و در اندیشه باز آمدنت لحظهها طی شد و مرد! و نگاهم هر روز باز هم با همه شوق کوچهها را پایید مثل آن روز که میآمدی از دور... دریغ! دل من در غم هجران تو ... ......چه بگویم چه کشید...