✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
ببین تمام من شدی اوج نگاه من شدی............
✔کتــ☾ــے ...
کاش هفت ساله بودم روی نیمکت چوبی می نشستم مداد سوسماری در دست باصدای تو دیکته می نوشتم تو می گفتی بنویس دلتنگی من آن را اشتباه می نگاشتم اخمی بر چهره می نشاندی و من به جبران دلتنگی را هزار بار می نوشتم!
✔کتــ☾ــے ...
من تنها هستم اما تنها من نیستم !
✔کتــ☾ــے ...
هرچیزی ممکن است حتی ، غـ یـــ ر ممکن میگوید من ممکن هستم ... کا[!]ت دستی که با مهربانی ازآسمان دراز شده را در دست بگیریم ... [ با عشق ممکن است تمام محال ها ]
✔کتــ☾ــے ...
خواهان تو شدم ولی خواهانم نشدی ...
✔کتــ☾ــے ...
خواهی که جهان بر کف اقبال تو باشد خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
✔کتــ☾ــے ...
اگه با خاله خرسه دوست شدی ... هشیار باش و لحظه ای غفلت نکن ... این روزها اینجور دوستی ها زیاد شدند ...
✔کتــ☾ــے ...
اگر نیـت یک ساله دارید؛ برنج بکارید اگر نـیت ده ساله دارید؛ درخت بکارید اگر نـیت صد ساله دارید؛ آدم تربیت کنید ...
✔کتــ☾ــے ...
خداوندا تو خیلی بزرگی و من خیلی کوچک ولی جالب اینجاست که .... تو به این بزرگی من کوچک را فراموش نمیکنی ؛ ولی من به این کوچکی تو را فراموش کرده ام . . .
✔کتــ☾ــے ...
دعا میكنم كه خداازتو بگیرد،هرآنچه كه خداراازتو گرفت..
✔کتــ☾ــے ...
از در که رفتی دیگه برنگرد .........
✔کتــ☾ــے ...
اینجا دلم برای تو هِی شور میزند از خود مواظبت کن و نگذار هیچوقت… اخبار گفت شهر شما امن و ناراحت است من باورم نمیشود، اخبار هیچوقت…
✔کتــ☾ــے ...
وقتی دلم به سمت تو مایل نمیشود باید بگویم اسم دلم ، دل نمیشود دیوانهام بخوان که به عقلم نیاورند دیوانهی تو است که عاقل نمیشود تکلیف پای عابران چیست؟ آیهای از آسمان فاصله نازل نمیشود خط میزنم غبار هوا را که بنگرم آیا کسی زِ پنجره داخل نمیشود؟ میخواستم رها شوم از عاشقانهها دیدم که در نگاه تو حاصل نمیشود تا نیستی تمام غزلها معلّق اند این شعر مدتیست که کامل نمیشود
✔کتــ☾ــے ...
دنیا به دور شهر تو دیوار بسته است هر جمعه، راه سمت تو انگار بسته است كِی عید می رسد كه تكانی دهم به خویش هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است از تو همیشه حرف زدن، كار مشكلی است در می زنیم و خانه ی گفتار بسته است باید به دست شعر نمی دادم عشق را حتا زبان ساده ی اشعار بسته است وقتی غروب جمعه رسد بی تو، آفتاب انگار بر گلوی خودش تار بسته است