✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
بگذار در فاصله ی پوست تو و غربت من یکبار کلاغ به خانه اش برسد پیش از آن که قصه به سر شود
✔کتــ☾ــے ...
تا روز بود ، غروب را آرزو می کردی به تاریکی که رسیدی ... ... خورشید پرست شده ای
✔کتــ☾ــے ...
نوک مدادم شکست توبه کرد دیگر در دستانم ، حرفهای عاشقانه اش را ، به کاغذ نزند ...
✔کتــ☾ــے ...
گر کبریت فروش شوم ، کتاب هم خواهم فروخت به پای قصه ها سوختن ، چه گرما که نمی دهد !!!
✔کتــ☾ــے ...
هوای تو کرده بود دلم با ما راه نیامدی ، بارانی شد !