داشتم براش غذا درست میکردم...............برنج رو صاف کردم....دیدم اب سردو باز کرد....گفتم چراااب بازمیکنی....گفت من اینجوری درست میکنم............/مردها اشپزهای داغونی هستن/گفتم مگه ماکارونیه.......الان همه برنج ها میشکنه......................../واین بود ماجرای ما..../