عاشقانه هایت................بوسه هایت............ نگاه هایت ............را برایم به دست قاصدڪـ بسپار ............امانت دار خوبیست ..........تمامش را می رساند ....فقط ......ڪـاش توهم همراهش بودی ..........
غزل هایم دیگر شده یک مثنوی ، امروز تمام واژه هایم را جمع کردم ، ریختم درست در وسط حیاط ، کمی بغض ، کمی آه ، کمی اشک ، بعد هم تنها شعله کبریت کوچکی .....!
قرار بود تا بعدِ امتحانای من واستیم اما حجت ( @حُـجَّتـــ ) کچلم کرد {هم ساده ی #حجت منَم! } ببخشید اگه این مدت حجت بهتون دروغ میگفت احیانا! من ازش میخواستَم ... چون همه چی یهویی شد . نفهمیدم کی شروع شدُ کی ادامه پیدا کرد . فقط میدونَم وقتی دفعه ی اول همُ دیدیم جفتمون تو فکر رفتیم! تا اینکه بعد چند تا صحبتِ طولانیُ دیدار بعدی فهمیدیم یه احساس تو دلِ هردومون جوونه زده نمیخواستم کسی بدونه که فعلا بیشتر همُ بشناسیمُ یکم پایدار شه رابطمون و منم امتحانام تموم شه و خیالم راحت باشه . اما گویا حجت دیگه نمیتونست دروغ بگه و نتیجَش شد پستِ من
همه چی از یه دفاعِ پایان نامه شروع شد
قرار بود من برَم دفاعِ پایان نامَش . ینی دعوتَم کرد .
اما وقتی دفاعش کنسل شد قرار شد یه دیدارِ دوستانه با هم داشته باشیمُ رو در رو با هم حرف بزنیم
آخه منُ حجت دو تا دوستِ معمولی بودیم ... مثه بقیه دوستا ...
اما همون طور که گفتَم بعدِ دیدارِ اول همه چی عوض شدُ بعدَم شد آنچه شُد
الانَم که اینا رو دارَم میگَم استرس گرفتَم اما هم ساده که رو حرفِ آقاشون حرف نمیزنه