بابا لنگ دراز عزیزم! این نامه که به دستت برسه فکر میکنم من دیگه از اینجا رفته باشم! غرق شدن توی دنیای مجازی اجازه ی روبرو شدن با دنیای واقعی رو از آدما میگیره! اینو وقتی فهمیدم که چند وقتی از اینجا رفتم! وقتی تصمیم گرفتم برم که دیدم پیچیدم تو خودم و خیــلی دور شدم از همه چیز! حالا اما حالم خوبه،خیلی زیاد! راستی،من 45 تا دختر دارم که عاشقشونم،یعنی فکر میکنم اگه یه روز دختر دار بشم به اندازه اینا دوستش خواهم داشت! البته اونام منو خیلی دوست دارن (: همیشه از خدا میخواستم از این جنس آرامش بهم بده، حالا همه ی آرامشی که میخواستم ُ تو زندگیم دارم! من باید برم،به امید نامه های مجدد...
این بار ؛ در این سفردلم لرزید ...
سفر را باسفره دلم می رفتم
دلم لرزید و تنگ شد
تنگ شد و گرفت
دلم از آدم های بی معرفت خاطره ساز
دلم از نگاهای غلط توهم دار
دلم از نوازش های پُر ترحم
دلم از پرمفهومهای بی معنی
دلم از رفتن عزیزانم
دلم از تنهایی آدمها
دلم از تن خواهی آدمها
دلم از بی کسی ام
گرفت و گرفت وگرفت
و تنگ شد گلوی زنده زندگی کردنم
امروز اومدم دوستای قدیمیم ُ ببینم و دلم خلاصه خیلی تنگ شده بود! مرسی که همیشه هستید! خیلی مواظب خودتون باشید،شما هر کدوم یه برگ از خاطرات روز ـآی روشن من شُدین (: این چند تا یادگاری رو از من قبول کنید (: به قول سهراب روزها تان پرتقالی....