بعضی وقت هـآ یه حسی دارم ... دلم میخواد داد بزنم.. دلم میخواد دنیـآ رو بهم بریزم.... از همه مهم تر دلم میخواد بمیرم... اما وقتی " تـو" یهویی زنگ میزنی ُ میگی : " اَلو سلـآم عزیزم... " دِلـَم میخواد تا هـِـزار سال دیگه زندگی کنم... #مرد_من
کدام حروف این بانگ را بر می آورد از همان ابتدا حروف خاک بر سر بودند برای نوشتنت کم می آوردند همه ی حروف” سهم گرم شدنشان را از بطن موهایت می گرفتند این حروف تنها توانستند تو را ماندگار کنند آغوش تو و این ساحل بداهه ترین شعر جهان است که هر بار در بستر موسیقایی بی کلام این تابستان جاری می شود من هم شبیه کسی شده ام که پشت دود سیگارش خلاص می شوم از دود از خانه از شعر و باز یکی دیگر می زند و می فهمد” که به خود اعتقادی نداشته باشد این روزها در جنگ من و خودم مجال شعری نبود تنها دستم به چانه بود می آمدی و حروفی که که خاک بر سربودند رو سیاه هم شدند کلمات را به عشق تعارف کردم و رهگذران بهم چسباندند نامش را کمی شعر گذاشتند و من رد تو را لای همین حروف گرفته ام تا روایت بلم شکسته خیال من و مواج عطر تو با حضور سرانگشتان تو دو باره کلمات آبستن شوند می دانم در جایی در آبی آبتنی کرده اند دستهایت پاهایت که با همه رو سیاهی حروف شعرهایم هنوز سپید مانده اند..
به یانوشکا گفتم: «تو چرا تا به حال ازدواج نکرده ای؟» گفت: «مردها هفت هشت سال با یک زن زندگی می کنند بعد می روند دنبال یکی دیگر. خب ارزش ندارد. آدم جرئتش را از دست می دهد.»