حسرت دستهايت ... دوري راه ... صندلي خالي كنارم ... ميان ما چندان فاصله افتاد كه كوه به كوه رسيد و قرار بر اين شد تو را به حسرت زمزمه كنم حيف ... صد حيف .... .... مرور مي كنم ديدار اول را كه به زيبايي دستهایم را بازکردم از برایت پنداري دنيا را فتح كردم ... شادما ني مان سيب سرخي بود ... دوري راه ... حسرت فشردن دست هايت .... .... در ادامه ي اين نا گريز هيچ چيز زيبا نيست جز خنده تو ....
آمده ام كنار تو لنگري بيندازم در طوفان پهلو بگيرم در تمام آرزوهايت در شيون تمام نت هاي تارت بنشينم و رازداري كنم ...... اين پرنده ي سر گردان را ! در سينه ات پنهان مي كني ؟
نادیده رخت نادیده رخت در غم هجرت شده مشکل ترسم كه بمیرم نشود مشكل من حل تو نازنین یار منی تو یار و غمخوار منی من که میمیرم خدا من که میسوزم چرا دور از منی من که میمیرم خدا من که میسوزم چرا دور از منی؟!
انسانیت از آن رو فقیر است که قانون های کیهانی را نمی شناسد.عشق، بخشیدن را فراموش کرده و گدایی را پیش گرفته است.عشق، متوقع شده است.همه می گویند: " مرا دوست داشته باش
مرا عمری به دنبالت کشاندی سرانجامم به خاکستر نشاندی ربودی دفتر دل را و افسوس که سطری ھم از این دفتر نخواندی گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت پس از مرگم سرکشی ھم فشاندی گذشت از من ولی آخر نگفتی که بعد از من به امید که ماندی