@Jangal چه اصراریست که این کابوس به دیدنِ من دارد؟! کابوس صورت هایی که به لبخند نمی آیند!! زمان را ساعت سلاخی می کند! صدای تکه تکه شدنش را در هر تیک تاک می شنوم! و شکنجه از جایی شروع می شود که...پلک هایم مرا از دیدنت محروم می کنند! و این بغض مرا از صدا کردنت... و کابوسِ من وقتی جان می گیرد که می فهمم هنوز بیدارم!!!
@آقـا اَمـیـن کاشکی یک ساعت زمان داشتم ! آنوقت هر وقت دلم می خواست زمان را نگه می داشتم ... یا به عقب برمی گشتم ... اما واقعیت این است که ثانیه ها می گذرند ... و همه چیز را با خود می برند ! فرصت ها را ، خاطره ها را ... ولی یک چیز را یادشان می رود که ببرند ... یاد تو را از قلبم و ذهنم ...!
@♪♫♪ یــا ســ C ـــی ♪♫♪ روزهای بودنش همه با او بیگانه بودند. کسی نه شاخه گلی می آورد نه برایش می خندیدند و نه می گریستند. وقتی رفت همه آمدند برایش دسته گل آوردند سیاه پوشیدند و برای رفتنش گریستند شاید تنها جرمش نفس کشیدن بود
@aynor برایت با احساسم دو بال ساختم ... این شد که تو آسمانی شدی ! شاید به همین دلیل باشد که حالا هرچه روی نوک انگشت های پایم می ایستم تا دستم به تو برسد ... نمی رسد ...!