#حرفهای-بی-حساب .................و تو چه میدانی .. سه ساله بود که پدرش آسمانی شد. دانشگاه که قبول شد همه گفتند"با سهمیه قبول شده" ولی هیچ وقت نفهمیدند کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد "بابا" یک هفته در تب سوخت. ............... #پدر
#حرفهای-بی-حسابلعنت به این روزها ! این روزها که اسم دارند ، شماره دارند ، تعطیلی دارند ، هفته و ماه و سال دارند اما افسوس که روح ندارند … #کتی_روح_ندارد
آدمایی که ساکت سوار تاکسی میشن ... تا مقصد از پنجره بیرون رو نگاه میکنن ، آخرشم ، بدون ِ هیچ حرفی کرایه رو میدن و میرن ... آدمای خستهایَن ، سر به سرشون نذارین… #کتی_هم
#حرفهای-بی-حسابمردم فکر می کنند تظاهر کردن به اینکه یه عوضی هستن ، خیلی جالب و سرگرم کنندس ... ولی من تموم عمرمو صرف این کردم که تظاهر کنم یه عوضی نیستم . #کتی
#حرفهای-بی-حساب#فال مان ... هر چه باشد .... باشــــــــــد ... حالمان را دریاب ... خیال کن " حافظ " را گشوده ای و می خوانی ... " مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید " ... یا ... " قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود " ... چه فرقی می کند ؟ #فال نخوانده ی تو، منــــــــم #کتی
#حرفهای-بی-حسابحکایت من ؛ حکایت کسی است که عاشق دریا بود ، اما قایق نداشت ... دلباختۀ ي سفر بود ؛ همسفر نداشت ... حکایت کسی است که زجر کشید ، اما ضجه نزد ... زخم داشت و ننالید... گریه کرد ؛ اما اشک نریخت ... حکایت من ؛ حکایت چوپان بی گله وساربان بی شترست ! حکایت کسی که پر از فریاد بود ، اما سکوت کرد ؛ تا همه ي صداها را بشنود ... !!#کتی
#حرفهای-بی-حسابیک غریبه می خواهم .... بیاید بنشیند فقط سکوت کند ... و من هـی حرف بزنم و بزنم و بزنم... تا کمی کم شود این همه بار ... بعد بلند شود و برود ... انگار نه انگار... #کتی
یک شعر تازه دارم ، شعری برای دیوار
شعری برای بختک ، شعری برای آوار
تا این غبار می مرد ، یک بار تا همیشه
باید که می نوشتم ، شعری برای رگبار
این شهر واره زنده است ،اما بر آن مسلط
روحی شبیه چیزی ، چیزی شبیه مردار
چیزی شبیه لعنت ، چیزی شبیه نفرین
چیزی شبیه نکبت ، چیزی شبیه ادبار
در بین خواب و مرداب ، چشم و دهان گشوده است
گمراهه های باطل ،بن بست های انکار
تا مرز بی نهایت ، تصویر خستگی را
تکرار می کنند این ، ایینه های بیمار
عشقت هوای تازه است ، در این قفس که دارد
هر دفعه بوی تعلیق ، هر لحظه رنگ تکرار
از عشق اگر نگیرم ، جان دوباره ،من نیز
حل می شوم در اینان این جرم های بیزار
بوی تو دارد این باد ،وز هفت برج و بارو
خواهد گذشت تا من ، همچون نسیم عیار
دلتنگی عین یه مار اومده رو قلبم نشسته هر چند لحظه ... یا چند ساعت گاهی هم چند روز یک بار میآد نیششو فرو میکنه تو قلبم ... گُر میگیرم .. بعد آرووم میشم .. دوباره....................
هر قدر منتظرت ماندم, نه در افق کوچه آمدی نه در امتداد دشت! فقط چشمانم به آسمان ماند و ستاره ای که هرگز به من چشمکی نزد... نه تو آمدی نه خاطراتت رفت من بودم و تو نبودی من ماندم و تو نماندی ... حالا اما نه دیگر کوچه باغ سبز است و نه گلدان تو,بر طاقچه... فقط چشمان ماند به در... تا ابد...........