✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
به همین سادگی رفتی بی خداحافظی سهم تو شد دنیای تازه و سهم من شد اشک وتنهایی چشمهای نازنینت را بستی بدون اینکه کنارت باشم دیر شد دیر آمدم خیلی دیر اما غریب اما ناتوان ،اما بهت زده از روزی که رفتی هر روز خودم را نمی بخشم به خاطر آن همه سال دوری و صبوری ،به خاطر آن همه نبوسیدن و نبوییدن کاش بودی تا مقابلت زانو بزنم تا به اندازه ی آن همه سال دوری سیر ببینمت ، لمست کنم ، پناهم شوی تو را کم دارم .آن دستهای مهربانت را ،آن حرفهای آرامبخشت را کاش میشد برگردی ،کاش میشد ....................
✔کتــ☾ــے ...
ای دل من، گرچه در این روزگار
جامهء رنگین نمیپوشی به کام
بادهء رنگین نمینوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است
ای دریغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از «ما» اگر کامی نگیریم از بهار …
گر نکوبی شیشهء غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
✔کتــ☾ــے ...
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک شاخه های شسته، باران خورده، پاک آسمان آبی و ابر سپید برگهای سبز بید عطر نرگس، رقص باد نغمه و بانگ پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک میرسد اینک بهار خوش بحال روزگار … خوش بحال چشمه ها و دشتها خوش بحال دانه ها و سبزه ها خوش بحال غنچه های نیمه باز خوش بحال دختر میخک که میخندد به ناز خوش بحال جان لبریز از شراب خوش بحال آفتاب
✔کتــ☾ــے ...
مسی به رنگ شفق بودم زمان سیه شدنم آموخت در امید زدم یک عمر نه در گشاد و نه پاسخ داد در دگر زدنم آموخت چراغ سرخ شقایق را رفیق راه سفر کردم به پیشواز سحر رفتم سحر نیامدنم آموخت کنون هوای سحر در سر نشسته حلقه صفت بر در به هیچ سوی نمی رانم حدیث عشق نمی دانم خوشم به عقربه ساعت که چیره می گذرد بر من درون آینه ها پیریست که خیره می نگرد در من که خیره می نگرد در من
✔کتــ☾ــے ...
در خلوتِ روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان، و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را زیرا که مردگان این سال عاشق ترینِ زندگان بوده اند
✔کتــ☾ــے ...
من ریشه های تو را دریافته ام با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام و دستهایت با دستان من آشناست
✔کتــ☾ــے ...
قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی
✔کتــ☾ــے ...
اشک رازیست لبخند رازیست عشق رازیست اشک ِ آن شب لبخند ِ عشقام بود