mahdi
اون روز كولرمون سوخته... بابام اومده افتاده به جونمون حالا نزن كي بزن ميگيم بابا چرا ميزني اخه؟ ميگه مگه نگفتم 8 نفري نخوابين زير اين كولر بهش فشار مياد!!! فک وفامیله داریم؟!؟!؟!؟
mahdi
بابام یه چن روزیٍ رفته شهرستان واسه کارش!! نصفه شب بودش دیدم مامانم وحشتناک اومده میگه؛ امیـــــــــــــــــــــر بیدارشو ایمان(داداشم 5سالشه) تب کرده پاشو ببریمش بیمارستان!! آقا تا اینو گف مثٍ قرقی سوییچو برداشتم ماشینو از پارکینگ بیارم بیرون هیچی مامانمم اومد سوار شد با سرعتٍ نور رانندگی میکردم!! 3تا خیابونو ردش کردم!! میبینم مامانم یا حسین!!! ایمان کو؟؟ امیر؟؟ من؛ کجاس؟؟ مگه تو نیاوردیش؟؟ مامانم؛ آچمز مگه نگفتم تو بغلش کن بیارش؟؟؟ خاک تو سرت!! دور بزن ! جــــــــــــاش گـــــــــــذاشتـیـم!! رفتم خونه میبینم بچه زده زیرٍ گریه ترسیده زهره ترک شده!! بعد مامانم زده زیرٍ خنده میگه تقصیرٍ داداشٍ سر به هواته!!! خدا وکیلی مامانٍ نگران و حواس جمه من دارم؟؟ یه مدتیٍ فک و فامیل کلید کردن رو سوتی دادن نمیدنم قضیه چیه!!!!!
mahdi
هر روز تکراریست... صبح هم ماجرای ساده ایست... گنجشک ها بیخودی شلوغش میکنند...
mahdi
بهانه گیر ; زبان نفهم... دلم را میگویم... آخر تورا از کجا برایش بیاورم؟