گاهی آنقدر #دلت از این دنیا میگیرد ... که #آرزوی یک #زنگ-تفریح در این میان , #گلویت را سخت میفشارد ... به آسمان نگاه میکنی ... و میگویی ... #خدایا میدانم این امتحان من است ... اما کمی آرامتر ... من #ضعیف تر از آنم که مینمایم ... کمی آرامتر ... مگر در کتاب آسمانیت نگفته ای ... "لایکلف الله نفسا الا وسعا"؟ ... "ارکیده"
همه می دانند، همه می دانند ... که من و تو، از آن روزنه سرد عبوس ... باغ را دیدیم و از آن شاخه بازیگر دور از دست، سیب را چیدیم ... همه می ترسند، همه می ترسند ... اما من و تو، به چراغ و آب و آینه پیوستیم و نترسیدیم ... !/ [فروغ فرخزاد]