*mahsa*
دلم را سپردم به بنگاه دنیا و هی آگهی دادم اینجا و آنجا و هرروز برای دلم مشتری آمد و رفت وهی این و آن سرسری آمد و رفت ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشانکرد دلم قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد یکی گفت چرا این اتاق پر از دود و آه است یکی گفت چه دیوار هایش سیاه است. یکی گفت چرا نور اینجا کم است و آن دیگری گفت و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است! و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری ومن تازه آن وقت گفتم: خدایا تو قلب مرا می خری؟ و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست و در را به روی همه پشت خود بست و من روی آن در نوشتم: ببخشید، دیگر برای شما جا نداریم از این پس به جز او کسی را نداریم.
*mahsa*
منظره های دوردست را نمی خواهم فقط پیش پایم را روشن کن همین یک قدم کا[!]ت
*mahsa*
فرق آنچه من می گویم با تو این است که در برهوت ذهن من آب می کارم و درخت روان می سازم من نمی ترسم اگر باران بتابد و خورشید ببارد من در دشت قایق می رانم و در برکه اسب می دوانم من جنگلی آبی میکشم مملو از رودهای سبز و آرزو می کنم آرزو می کنم که خدا کند دگر کسی آزادی بادبادک را برای دقیقهای سرخوشی به سرِ انگشتِ بازی گره نزند
*mahsa*
ساده است ستایش گلی و چیدنش و از یاد بردن که آبش باید داد...
*mahsa*
ماه من... غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید با نگاهت به خدا چتر شادی باز کن و بگو با دل خود که خدا هست خدا...
*mahsa*
تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی می توانم تو را خط خطی کنم که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم
*mahsa*
آری معصومیت کودکیهایم گم شده است، اما من هنوز هم همان کودک عاشقم و ساده دل! و همچنان در انتظار.... در انتظار ظهور آن لحظه رویایی ... من اینجا تنها ماندم! خدایا مرا به بغضی که از تو میشکند بسپار...
*mahsa*
امشب دلگیرم حزن تمام وجودم را فرا گرفته احساس ناکامی میکنم خدایا... کمک...!
*mahsa*
بچه ها سلااااااااااااااااااام .... خوبین ؟ خوشین؟ سالمین؟ سلامتین ؟ هر کی میبینه لایک کنه .... بکی حوصله دردو دل داره .... تنهام...... بجور
*mahsa*
باران که می بارد... باید آغوشی باشد... پنجره ی نیمه بازی... موسیقی باران... بوی خاک... سرمای هوا...گره ی کور دست ها و پاها... گرمای عریان عاشقی... صدای تپش قلب ها... خواب هشیار عصرانه...باران که می بارد... باید کسی باشد...
*mahsa*
می دانم که سرت شلوغ است هر چقدر بخواهی منتظرت می مانم اینجا روی همین پله ها! اما زودتر بیا پایین "خدا جان" این پایین همه با تو کار دارند....!!
*mahsa*
هوا چقدر خوب و دو نفره ست ... من هستم و خدا ... و در جاده ی زندگی ، صورتم مهمان نسیمی که معطر شده از امید ... به خودم میگم : هیچ چیز ارزش این رو نداره که دستم رو از دستان مهربون خدا بکشم بیرون و بگذارم تو دست غیر خدا ... راستی اونکه دستان مهربان خدا رو به غیر او فروخت غیر از افسوس چه چیزی رو بدست آورد ؟
*mahsa*
می گویند : شاد بنویس ...
نوشته هایت درد دارند!
و من یاد ِ مردی می افتم ،
که با کمانچه اش ،
گوشه ی خیابان شاد میزد...
اما با چشمهای ِ خیس ... !!