*mahsa*
دلم را سپردم به بنگاه دنیا و هی آگهی دادم اینجا و آنجا و هرروز برای دلم مشتری آمد و رفت وهی این و آن سرسری آمد و رفت ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشانکرد دلم قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد یکی گفت چرا این اتاق پر از دود و آه است یکی گفت چه دیوار هایش سیاه است. یکی گفت چرا نور اینجا کم است و آن دیگری گفت و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است! و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری ومن تازه آن وقت گفتم: خدایا تو قلب مرا می خری؟ و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست و در را به روی همه پشت خود بست و من روی آن در نوشتم: ببخشید، دیگر برای شما جا نداریم از این پس به جز او کسی را نداریم.
*mahsa*
اقا یه سوال من چیکاره ی خاندان بشم؟؟؟؟؟؟؟
*mahsa*
توی دنیایی که قلبا ، هر کدون یه جا اسیرن کاش به فکر اونا باشیم که از این زمونه سیرن اونا که تو عصر آهن ، تشنه ی یه جرعه یادن کاش که دست کم نگیریم ، اینجور آدما زیادن نذاریم که تو چشاشون ، بشینه دونه ی اشکی اونا فانوسن و خاموش ، آره فانوسای مشکی دنیاشون شاید یه شهره ، خالی از قهر و دو رنگی توی سینشون یه قلبه جای این دلای سنگی چهرشون شاید به ظاهر مث دیگران نباشه اما نور مهربونی ، توی شهرمون می پاشه غم چشماشون عجیبه ، توی خاطرا می مونه ما ازش خبر نداریم ، چیزی رو که اون می دونه توی این عصر پر از درد، خیلی آدما یه دنیان خیلیا تو جمع دنیا ، بی قرار و تک و تنهان زیر سایه ی سلامت ، هواشونو داشته باشیم توی جمع بی قرارا ، عطر خوشبختی بپاشیم به بهونه ی زمونه ، نذاریم که برن از یاد بذاریم زنده بمونن ، مث عشق پاک فرهاد قصه ی فانوس مشکی ، صحبت دیروز و فرداس قصه شون مال حالا نیست ، از حالا تا ته دنیاس نمی گم با این ترانه ، گل کنه محبتامون جایی رو باید بگیرن ، همیشه تو فرصتامون این ترانه یه اشارس به دلای خواب و بیدار که به یاد اونا باشیم همه به امید دیدار غم تنهایی رو باید از نگاهشون بخون
*mahsa*
از مدیرا کسی هست؟ کارم واجبه؟ الووووووووووووو؟
*mahsa*
قلب عزیز لطفن بی جهت خودت را درگیر هر چیزی نکن ، کار تو فقط خون رساندن است فقط همین ...
*mahsa*
منظره های دوردست را نمی خواهم فقط پیش پایم را روشن کن همین یک قدم کا[!]ت
*mahsa*
تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی می توانم تو را خط خطی کنم که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم
*mahsa*
آری معصومیت کودکیهایم گم شده است، اما من هنوز هم همان کودک عاشقم و ساده دل! و همچنان در انتظار.... در انتظار ظهور آن لحظه رویایی ... من اینجا تنها ماندم! خدایا مرا به بغضی که از تو میشکند بسپار...
*mahsa*
امشب دلگیرم حزن تمام وجودم را فرا گرفته احساس ناکامی میکنم خدایا... کمک...!
*mahsa*
می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود . عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند. تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود و معنای خداحافـظ، تا فردا بود ... !
*mahsa*
بازی قایم موشک رو تو بچگی یاتون میاد چشم میذاشتیم و می شمردیم تا پنجاه ... 47 - 48 - 49 - 50 ، بیام ؟ ... اومدما ... و میرفتیم دوستی رو که پنهان شده پیدا کنیم ... باید همه جا رو می گشتیم . بزرگ شدیم و کودکی هامون فراموشمون شده گویا ؛ که هنوز یک دوست غایب از نظر داریم ... دوستی که به زبون میگیم دوستش داریم و میخوایم پیداش کنیم و ببینیمش ، ولی به جستجوش نپرداختیم ...
*mahsa*
به دوستم میگم : اگر دل کندن آسان بود ، فرهاد بجای بیستون دل میکند! ... اونم میگه : البته اگر دل کنده بود دیگر نیاز نبود بیستون بکنه ...
*mahsa*
آتش از اندوه هجران بهتر است بی قرارم کردی و گفتی صبوری بهتر است من نمی دانم کجا خواندم ، که یادم داده است ؟ یار وقتی در کنارت نیست ، کوری بهتر است ...