mahur
تنها بودن قدرت میخواد
و این قدرت را کسی به من داد
که روزی میگفت:
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
تنهـــــــــــــــــــــایت نمیگذرام!!!
mahur
شعر جدید یاس در مورد امتحانات: از چی بگم برات ؟ انتظار داری چه چیزی از جیب من در آد ؟ جز یه کاغذ سفید پاره ؟ خب آره رفیق تقلب توشه ولی باخودکار سفید ! ... تو هم مثل منی کم درد نداری ، درد اصلیت اینه که علاقه ای به درسم نداری . من کسی نیستم با این امتحانا دردم بگیره ولی این نمره ها رو کی میخواد گردن بگیره
mahur
پدرم ; مـثلِ زمستـان تنهـاست ، بَـرف هـایَـش اَبـدیست !!! مـادرم ; گوشـه ای از پـائـیز است ، گـیسوانش رنگی ، صـُورتش پَـژمرده !!! مـثلِ تـابستـانی ، بـاز مَـن تـب دارم هَـوسِ خــُوردنِ خــُود را دارم !!! نـازنینـم . . . تـُویِ نقـاشیِ خــُود ، در میـانِ گل هـا ، چـه بَـهاری شـُده است خـنده اش می گوید ; هَـوس ام را بـایَـد ، پـُشتِ دُود سیگار قـایم بُـکنم فـصل هـا را بـایَـد ، هَـرچـه هَـم کم یـا بـیش ; مَـن نیـز ، بـازی بُـکن
mahur
چقدر زود همه چیز تمام شد ... چقدر ساده و راحت دل بستیم ... و چه آسان دل كندیم ... مانند بازیهای كودكی مان بود ... كه خیلی زود تمام می شد و هر كس بسویی می رفت ... تمامی زمزمه های عاشقانه را آموختیم ... زبان نگاه را فهمیدیم ... افسوس كه نه كلمه ای از آن زمزمه ها را درك كردیم ... و نه به نگاه هایمان عمل ... حالا هیچ یك از ما نمی داند بر دیگری چه می گذرد .
mahur
روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد... تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت : من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم! در حقیقت من آن را زنده می کنم! حال چطور درآمد سالانه ی من یک صدم شما هم نیست؟! جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درآمدت ۱۰۰برابر من شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!!!
mahur
دستهایم خالیست , خالی تر از همیشه خواستم این بار چیزی داشته باشم از خود اندکی محبت , اندکی عشق اما این راهم روزگار دریغ می دارد از من منم تک اسیر زندان تنهایی , زندانی از جنس یخ از جنس سنگ نمی دانم چرا دلم تاریک است , تاریک تر از شب, ولی سیاه , نه !!!
mahur
دوسـ ـتـتـ دارمـ چـ ـون تـ ـنها تـ ـرين فـ ـکـ ـر تـ ـنهـايي مـ ـنے. دوسـ ـتـتـ دارمـ چـ ـون زيـ ـبـ ـاتـ ـريـ ـن لـ ـحـظـ ـات زندگے منـ ـے. دوسـ ـتـتـ دارمـ چـ ـون زيـ ـبـ ـاتـ ـريـ ـن رويـ ـاے خواب منـ ـے. دوسـ ـتـتـ دارمـ چـ ـون زيـ ـباتـ ـريـ ـن خـ ـاطـ ـرات منـ ـے. دوسـ ـتـتـ دارمـ چـ ـون بـ ـه يـ ـک نـ ـگاهـ،عـ ـشق منـ ـے.
mahur
چه حس بدیست با تمام احساست به دیدن کسی بروی که خودش را آماده کرده تا به تو بگوید دیگر دوستت ندارد.....!
mahur
سخت است یکرنگ ماندن... در دنیایى که مردمش براى پررنگ شدن حاضرند هزار رنگ باشند....
mahur
تـــــــــو را خــــودم چـــــشم زدم! بــــس که نوشتمت مـــــــــیان شعــــــــرهام بـــــی آن که اسفـــــــــند بچــــــــرخانم مـــــــــیا ن واژه ها!! حــــــــــرف بــــزن ... دلتنـــــــــگم....
mahur
قـ ـایـ ـقی دارم و بـ ـادبـ ـانـ ـی گشـ ـوده در گـ ـذر بـ ـادهـ ـایـ ـی کـ ـه گـ ـاهـ ـی قهـقـ ـه است گـ ـاهـ ـی هـ ـق هـ ـق ...
mahur
گفتی که باز میگردی اما باور نکردم گفتی که عاشقی ومن باز باور نکردم گفتی وفا داری به عهدی که بستی اما من همچنان در تردید بودم امروز آمدی اما بدون قلبی که داشتی عاشقی بدون احساسی به من وفاداری اما نه به عهدی که با من یسته بودی..... دیدی تمام وحشتم امروز یقین شد من در حسرت روزای بی فردا عمرم تموم شد
mahur
آن قدیمها، شما یادتان نمیآید، فقط علامتِ تعجب بود. برای بیانِ یک مجموعهی گستردهای از حسها همین یک ! را داشتیم که بگذاریم تهِ جملههایمان. عصبانیت و شوخی و ... حالا دونقطهدی هست، دونقطهپرانتز هست، دونقطهفیلان هست. اصلن این اسمایلیها که بیخود سروکلهشان پیدا نشده که، آمدهاند کمک. آمدهاند دست ما را بگیرند ببرند در غارهای نیاکانمان. نشانمان بدهند که آن قدیمترها که ملت با اشکال و صورتها و صورتکها حرفهایشان را مینوشتند، چه همه سوءتفاهمها کمتر بود.
mahur
+پلیس: شما با این خانوم چه نسبتی دارین؟ - من: دوست دخترم هستن جناب سروان. + پلیس: موفق باشین! ببخشید مزاحم شدم، خدافظ - من: خدافظ. خو لامصب معلومه فتوشاپه