تا کی از نبودنت سوز سرمای تنهایی را به تن دل حکم کنم...؟ تا کی وعده ی وصال افتاب رویت را به شب ظلمت دیده ی خویش دهم . . .؟ تا کی قطره قطره اشکانم را به امید رسیدنت باج دهم ...؟ تا کی قفل سکوت به دنیای خویش بیاویزم که زمان امدنت صدای قدمهایت مژده گوی تمام حواصم باشد...؟ تا کی در گوش قاصدک ها پیام انتظار بخوانم و انها را بدرقه فوت کنم . . .؟ تا کی سخرگاهان به کاکل هایم شانه ی ترتیب زنم و گل سرخی چینم و چشمانم را با نخ و سوزن امید به جاده دوزم ، گویا مرا وعده ی حال دادی که بیایی...؟ تا کی با رویای لحظه ی رسیدنت ذوق را به گلویم هدیه بخشم...؟ تا کی ذوق سحرگاهی رسیدنت به بغض شبانگاهی نبودنت مبدل گردد...؟ تا کی برای امدنت آزادی بغض را نذر کنم...؟ . . .تـــــــــــــــــــا کـــــــــــــــــــــــــــی؟ ""ا خودم بودا"""
دلم برای خودم تنگ شده است!!!!!!انقدر به تو اندیشیده ام که خلق و خوی تو را گرفته ام!!!!میترسم همانند تو دل بشکنم!!!!راستی من را در ان حوالی ندیده ای؟؟؟؟خودم را گم کرده ام ... چندیس دلم برای خودم تنگ شده است !!!!
یارو میره پیش دکتر میگه اقای دکتر کمک چند شبه خواب فوتبال خرا رو میبینم ،فدکترم میگه خب این قرصا رو شب قبل خواب بخور،،،یارو میگه نمیشه از فردا شب بخورم ؟میگه چرا ؟یارو میگه اخه امشب فیناله ....
باز باران با ترانه ، میخورد بر بام خانه ، خانه ام کو ؟خانه ات کو؟ان دل دیوانه ات کو؟روز های کودکی کو؟فصل خوب سادگی کو؟یادت اید روز باران ، گردش یک روز دیرین؟پس چه شد دیگر ؟کجا رفت خاطراتت خوب و شیرین؟...
اومدم عیدتونو تازه کنم:::::::::::::"""""" خط فقر اینه ، بزرگش کنین تا ببینین خط فقر فاصله بین زمینیه که ادما روش قدم میزنن و یه عده زیر اون میخوابن """""
زن شروع ميکند به حرف زدن: «پول نداشتيم. پدرمان يکي از خواهرهايم را وقتي ۱۶ ساله بود، داد به يک مرد ۵۰ ساله و خواهر ديگرم ۲۵ ساله بود که به خاطر نداري مجبورش کردند به عقد يک پيرمرد ۷۰ ساله در بيايد. اينهم بچه برادرمان است که چند وقت پيش فوت کرد.» و به دخترک اشاره ميکند.شوهر دو، سه سال قبل، از سر نداري، دختربچه ۹ ماههشان را ميبرد و ميفروشد. زن اشک ميريزد: «الهي بميرم... بچهام مثل قرص ماه بود...» اينجا يک نفر چون پول نداشته، دخترک ۱۶ سالهاش را به عقد مرد ۵۰ ساله در آورده... نداري بيداد ميکند. گويا تا نبيني باور نميکني که فقر چطور ميتواند همه آنچه را که يک آدم دوست دارد، به تاراج بکشاند. اينجا، در يکي از شهرهاي کوچک استان خراسان جنوبي، آدمهايي را ديدم که شايد همانند آنها در هر کجاي اين کشور نفس ميکشند و گم شده در بيتفاوتي ماها! به خدا پناه بردهاند... و اين روايت آن آدمها است...""""""""""""""""عین حقیقت""""""""