مي خوام بنويسم اما چي بنويسم??!! نمي دوم ! شايد از تنهايي هام... از غربت, از بي قراري و بي وفايي ها... نوشتن آسودگي روح منه ,مي خوام اون چيزي که درونم هست رو صادقانه بيان کنم ! نمي دونم چرا واژه ها فراموشم مي شن , شايد دلم مي دونه که هر کس نمي تونه رازدارش باشه! مي دونم اين کلبه کوچيک , مثه سنگ صبور سنگيني حرفامو تحمل ميکنه و درد دلم رو تسکين مي بخشه!!! يا مهدي ادرکني...
آزادی فقط لخت گشتن در خیابان نیست! آزادی راحتی گشت و گذار با دوست پسر و دختر نیست!! آزادی یعنی تو کافر هستی ولی به دین من احترام میگذاری! آزادی یعنی تو مسیحی هستی ولی محرم از دم هیئت مسلمونا که گذشتی صدای ضبط را کم میکنی! آزادی یعنی یکی در خیابان با حجاب بود تو تمسخرش نمیکنی! آزادی یعنی من پیکم را پر میکنم تو نمازت را سر وقت میخوانی!
برعكس خيليا آزادي پوشش و رابطه بين دختر و پسر و خيلي چيزاي ديگه رو آزادي نميدونم!
من وقتي آزادم كه بتونم از اين خواسته هاي دنيوي بتونم دل بكنم و دنبال غذاي روح باشم نه تن!!!
واضح بود؟؟؟