حسینعلی مرگن
پيشكش به زنان ميهن كه زير بار جهل و جور و ستم ، هم چنان ايستاده اند. // گيس-خندت را بيفشان دست باد --- ســر مپوشان تا نگيرد آفـــــــــتاب // اي نشـــــــــــان پاكي خاك وطـن --- غـم-گره بر چهره ي مـــاهت مباد //
حسینعلی مرگن
...انگار گرفته پای شاپرکی به چشمتان و دریا چپ شده ... در این منظومه هرجایی هر جایی به جایی میرسد حتی برای این برگ که غرورش زیر نگاهی قفل کرده
حسینعلی مرگن
ما بوسیله زبان ، در مفهوم خاصی از چیزها زندگی می کنیم. نیچه
حسینعلی مرگن
ای دوست! به شرفم سوگند که چنان چیزی در کار نیست.نه شیطانی هست و نه دوزخی.روانت از تنت نیز زودتر خاهد مرد. پس دیگر از هیچ چیز مترس. نیچه - چنین گفت زتشت - بندباز
حسینعلی مرگن
افسوس چکید اشک چشمم/ در جام و دگر ترا ندیدم/ ای باده ی گلگون ز خود بی خبرم کن/ دیوانه که هستم تو دیوانه ترم کن
حسینعلی مرگن
پرواز! ما را به خاطر بسپار/ مرگ آغازی بی پایان است.
حسینعلی مرگن
شنیده ام خدا هم تکه ای اسمان را به زمین فروخته.../ آری گندم! همه چیز برای فروش است.
حسینعلی مرگن
زمین و هشت منظومه ی شمسی رو سبیلهای من میچرخد.پس برای شانه زدن انها باید زورت اندازه ی خدا باشد. میو میو نکن. من ترا تنبیه کرده ام. اگر به انجام این کارهای بیشعوری ادامه بدهی ترا هم میفرستم به خونه مادربزرگه تا هاپوکومار گازت بگیره. میو میو نکن. من امشب شام آخر را با مسیح میخورم . من او را لو میدهم تا پیامبر بعدی من باشم. ... زود باش این افتخار بزرگی است که سبیلهای یک پیامبر را روغن بزنی. میو میو نکن.
حسینعلی مرگن
از همه رفقای میهن پرست درخاست دارم که به پیوند این نوشته برن و به نفع حاکمیت ایران بر جزایر سه گانه رای بدن. اطلاع رسانی کنید.
حسینعلی مرگن
ستار خان ! ببین که چگونه به زیر بیرق بیگانه رفته ایم.
حسینعلی مرگن
پیش رویم قاب عکسی از تو دارم ماه من/ روزو شب با یاد تو دارم صفایی روز و شب
حسینعلی مرگن
عقل من و درک من قاصر از فهم آن خدایی است که پاداش و جزاء به مخلوقات خود میدهد و از آن نوع اختیاراتی دارد که ما در خود سراغ داریم. زندهگی پس از مرگ از آن چیزهایی است که فوق تصور و فهم من است و خودم هم چنین آرزویی ندارم که روحام پس از مرگ و نابودی جسم، در جهان پرسه زند و ميانگارم که این احساس و عقیده ناشی از ترس یا خودخواهی پوچ ارواح زبون باشد. اینشتن
حسینعلی مرگن
منم شکلات داغ و بیسکوئیت میخام خوب/ چرا دیدگاهت رو میبندی
حسینعلی مرگن
در كوچه باد مي آمد كه كلاهي كفش پوشيد زمزمه اي از قطار آمد كه پوسترها آويزانند سرزميني كه راه مي رود يك سرزمين پرنده است فكر مي كنم كسي كلاه پوشيد كه قطار از رو به روي چشمان من روي هوا رد شد
♥ L ♥ I ♥ K ♥ E ♥
14 سال و 2 ماه و 3 روز و 20 ساعت و 27 دقيقه قبل