اشتباه میکنند بعضی ها ... که اشتباه نمی کنند ! باید راه افتاد ... مثل رودها که بعضی ها به دریا میرسند ... و بعضی ها هم به دریا نمی رسند ... رفتن هیچ ربطی به رسیدن ندارد!!!
درد و دلی کوتاه حتی با خودم : من دختری هستم که نود درصد آدمها درست مثل تو یک سنتی زاده ی متحجر تلقی ام می کنند... از عقایدم دفاع میکنم اما آن ها را هرگز تحمیل نمیکنم! تو مرا متعصب و متحجر می خوانی اما شاید خیلی ماهرانه تر از تو برقصم ! من شاید با دقت بیشتری از تو بتوانم صورتم را رنگ آمیزی کنم ! شاید هم تا امروز فرصت زیادی را گذاشته ام که بین بهترین مارک های ریمل و رژ بگردم ! من یک دخترم ... پر از حس زیبایی ... من هم دوست دارم که موهایم هوا بخورد ... این روزها هم که خودت می دانی گرما طاقت می برد ... من هم لباس های رنگارنگ دوست دارم ... اما چادر سر می کنم ... من خیلی وقت است که حتی کسی نمی داند موهایم چه رنگی دارد و چه اندازه است ... تمام مردهایی که مبهوت تو می شوند من را با اخم بدرقه می کنند ... اما من چادرم را محکم تر می گیرم ... دوست ندارم با آنچه خدا به من داده به جنگ با خدا بروم! من چادرم را دوست دارم ... من هم پرم از حس های زنانگی که تا یک زن نباشی نمی فهمی یعنی چه !
من آدم مومنی نیستم ادعایی هم ندارم ولی گناه فردی را به گناه اجتماعی ترجیح می دهم ...
من اگر بخواهم سقوط کنم دست آدم های دورو برم را هم نمی گیرم تا سقوط کنند، چون آن ها را دوست دارم ...
دلم می سوزد برای آن مردهایی که درگیر پرهیزند از زنانی که زیبایی های زنانه شان را بی هیچ قیمتی عرضه کرده اند ...
همیشه این سوال برایم بی جواب مانده که چگونه می شود زنانگیت را تاراج کنی به قیمت خریدن نگاه هایی که نه از عشق چیزی می فهمند و نه از پرهیز و همگی بهانه ی هوس های نا تمامند ...
من تمام تمسخر تو را به جان میخرم ...
به جان میخرم وقتی میگویی بدبخت شوهر آینده ات!
فکر میکنی نمیدانم چگونه رنگ رژ لبم را با رنگ لاک ناخنم و نگین های خلخال پاهایم ست کنم؟
فکر میکنی نمیدانم طرح شال حریرم را با سینه ریزی که بر گردن می آویزم چگونه هماهنگ کنم؟
من از تو بیشتر می دانم ...
من اگر بخواهم زیبایی ام را به نمایش بگذارم از تو گران تر می پوشم و زیبا تر آرایش می کنم ...
اما می ترسم ... از همان که از آن بالا نگاهم می کند ...
می ترسم از آینده ای که شاید روزی دامان زندگی زناشویی خودم را بگیرد ...
می ترسم با عشوه ای نگاه مردی متعهد را بلرزانم ...
آهای با توام!
تویی که می گویی آزادی حق است و تو مختاری آنگونه که می خواهی بگردی و این مردان هستند که نگاهشان را باید درویش کنند!
پس اگر روزی رسد که نگاه همسرت با نگاه (به قول خودتان!!!) زن روشن فکری چون خودت، لرزید حق نداری فریاد بزنی ...
حق نداری به اون تهمت خیانت بزنی!
او در دام همان زنی افتاده که افکار تو را دارد ...
.
.
.
فقط خواستم بگویم :
سکوت من دلیل بر ندانستنم نیست ...
همین ...
همه ادعا دارند طعم خیانت را چشیده اند همه ادعا دارند بدی را به چشم دیده اند همه ادعا دارند که تنهایی را کشیده اند ! پس کیست که این دنیا را به ” گند ” کشیده است ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
باید باکره باشى، باید پاک باشی چرایش را نمیدانى فقط میدانى قانون است، سنت است ، دین است قانون و سنت را میدانى مردان ساخته اند اما در خلوت مى اندیشى به مرد بودن خدا و گاهى فکر میکنى شاید خدا را نیز مردان ساخته اند!! من زنم ... با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست که زرق و برقش شخصیتم باشد من زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی تمام حرف هایت عوض میشود دردم می آید نمی فهمی ....
تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است
حیف که ناموس برای تو .... است نه تفکر
حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است
من محتاج درک شدن نیستم / دردم می آید خر فرض شوم
دردم می آید آنقدر خوب سر وجدانت کلاه میگذاری
و هر بار که آزادیم را محدود میکنی
میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است
نسل تو هم که اصلا مسول خرابی هایش نبود
میدانی ؟
دلم از مادر هایمان میگیرد
بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده
خیانت نمیکردند .. نه برای اینکه از زندگی راضی بودند
نه ...خیانت هم شهامت میخواست ... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت
جایش النگو داد ...
مادرم از خدا میترسد ... از لقمه ی حرام میترسد ... از همه چیز میترسد
تو هم که خوب میدانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است
دردم می آید ... این را هم بخوانی میگویی اغراق است
دردم می آید که به قول شما تمام زن های اطرافتان خرابند ...
و آنهایی هم که نیستند همه فامیل های خودتانند ...
دردم می آید
از این همه بی کسی دردم می آید
مادر مثل مدادي است كه هرروز تراشيده شدن وكوچكتر شدنش را حس ميكنيم تاوقتي كه تموم بشه و پدر مثل خودكاري است كه هرچقدر هم كه باهاش بنويسيم تغييري درظاهرش احساس نميشه ،چون ازدرون خالي ميشه ،فقط يه روزباخبر ميشيم كه ديگه نمي نويسه! قدرمانده ها رابدانیم یادرفته هاصلوات