اینجا نشسته ام بر لبه ی پرتگاه مرگ را احساس می کنم تمام خاطره ها را یک به یک از یاد می گذرانم نه جراتی برای پریدن دارم و نه میلی برای عقب کشیدن و ادامه دادن نمی دانم چه خواهد شد بودنم را که کسی باور نکرد شاید این بار رفتنم را همگی باور کنند ...
انگشتانم لای ورق های دیوان حافظ می رود ..دستِ دلم می لرزد.. اما... به خواجه می سپارم تا امید را از دلم نگیرد ...دلم میخواهد همیشه بگوید: یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور .. ولی ..