اینجا گرگها هم افسردگی گرفته اند دیگر گوسفند نمیدرند به نوای نی چوپان گوش میدهند و زار زار گریه می کنند!مترسک گفت ای گندم تو گواه باش مرا برای ترساندن افریدند، اما من عاشق پرنده ای بودم که از گرسنگی مرد… میدونی مترسک به کلاغ چی گفت: گفت هرچی میخوای منونوک بزن ولی تنهام نزار
ساده بودم که تو را ساده تصور کردم بعد لبخنـــــــــــ ـد تو با گریــه تبسم کردم آشنــــــــ ـا با همه ی پنجــــــــ ـرههای شهرم چــــــــ ـون تو را پشت همین پنجرهها گـــــم کردم